تبليغاتX
حرف های تکراری

باید بگویم

همان حسی که ندارمش

تلخم و خموش

گاهی فقط فریاد اشک اندکی آرامم می کند

تهوع امانم را بریده

همه جا بوی دروغ می آید

از همه...

بو، رنگ، قیافه و حتی طعمشان

متنفرم از آنهایی که پوستشان فقط نقاب انسان است و بس

........................................................................................

پ.ن۱:یک احساسی دارم که تو هیچ کلمه ای نگنجید

شاید یه چیزی شبیه ... بازم نمی دونم

پ.ن۲: چه حسی دارید اگه سرتون کلاه گذاشته باشن اونم غیر مادی و یک طرفش هم یک دوست باشه؟

پ.ن۳:نوشتن تو بلاگفا داشت از یادم می رفت

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 13:46 | لینک  | 

گاهی بد نبودن احوالت خیلی خوب است

از بس که خو کرده ای با بد حالی

من اما دیگر انگار هیچوقت خوشحال نخواهم شد

اما گاهی خوبم ـیعنی بد نیستمـ

هر چند به سالی.

صبوری باید 

من اما بی طاقتم

هی... بد نیست می گذرد

اما صبور باید بود صبور...

پ.ن: حرف هایی داشتم اما جایش شاید اینجا نبود شاید هم هیچ کجا

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 8:47 | لینک  | 

چقدر کلافه ام

معنای بعضی واژه ها گاهی چقدر عمیق ترند

الان چقدر خوب درک می کنم که "دلم دارد می ترکد" یعنی چه؟

"خدایا دلم داره می ترکه"

خدایا پس کی ؟؟؟

پس کی این همه اشک به آخر می رسد؟؟؟؟؟؟؟کی؟؟؟؟؟؟؟

خدا یا تو می دانی از حد طاقت من مدتهاست که گذشته

اما کی تمام می شود این صبر تو در بدبختی های من؟

گله نمی کنم از تو چون می دانی همه چیزم را به دستت سپرده ام

اما سوال هم نکنم؟

این آدمک هایت چه از جان من می خواهند؟

چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟

از کدامین درد بگویم که تو ندانی؟

خدایا مرا ازین دنیایی که روزی هزار بار می کشندم نجات بده

خدایا فریادم را بشنو قبل از این که دیگر صدایی نباشد

 

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 0:49 | لینک  | 

این روزها حالم خوب است

غم کم رنگ می تابد 

و خوشحالم

خوشحالم که خدا را بهتر لمس می کنم

خوشحالم که خدا مرا دوست دارد

خوشحالم که دیگر با داشتن خدا و مهربانی هایش از بی مهری بندگانش راحتتر می گذرم

و از همه بیشتر خوشحالم که بالاخره خدا صدایم راشنید

کم کم داشت باورم می شد که خدا هم مرا نمی شنود

اما حالا خوشحالم.......

چند روزی است که کمتر احساس تنهایی می کنم

و به این باور می رسم که تاخیر اجابت دعاهایم نتیجه حکمت متعالی اوست

به زبان کودکی هایم می گویم: "خدای مهربانم دوستت دارم"

 

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 12:11 | لینک  | 

در سرا پرده این خاموشی

این منم مانده به دیوار بلند

که صدایی از دور

ره به من منماید.

همه چیز حاکی از نا امیدی است

اما من همچنان امیدوارم

ـ به شانس به یاری خدا ـ

من باید موفق شوم

اما اگر روزگار آنچه راکه می طلبم نخواهد

آنوقت من شکست خورده ام

هر چند که می دانم این بار حق با روزگار خواهد بود

پس:

خدایا مددی

..................................................................

پ.ن: برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند

که یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

 ـ ممنونم از دوستی که این پیامک رو فرستاد ـ

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 1:18 | لینک  | 

چه روزگار عجیبی

گاهی همه چیز از دستم در میرود

نمی دانم کجایم و چه می کنم

همه دانای کل شده اند و هی توی سرم می زنند که

"تو نمی فهمی"

و فقط همه می فهمند...!

شاید همه راست می گویند

و به قول یکی مثل من

ما احمق بی شعوریم..........................!!!!!!!!!!!!

کلافه شدم از حرف هایی که شنیدم و هیچ گاه در گوشم نرفت

من ذاتا زبان نفهم و قدم ـ غدم ـ

کاش یک نفر می فهمید که چقدر دست و پایم بستست

نمی دانم چرا دیگر تردید هایی که دیگران به جانم می اندازند

دیگر اثر ندارد

حتی شک نمی کنم که راهم درست است یا نه

من واکسینه شدم از حرف هایی که هیچ گاه گوش نکردم

.......................................................................................................................

پ ن: دیر شد اما همیشه  بودم سرم عجیب شلوغ بود اما حالا خلوت تر شده!

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 22:21 | لینک  | 

باورم نمی شد تا همین چند روز پیش

تا اینکه هی صدای چرخ چمدان بچه ها از راهروها روی اعصاب من رژه می رفت

و دیدم پشت در خوابگاه سال اولی ها را آشفته و گاهی گریان

با پدر و مادر هاشان که نمی دانستند در این غریبستان هیچ کس به دادشان نمی رسد

و آنوقت بود که فهمیدم من رفتنی ام.

اول مهر که شد بغض امانم نمی داد و

دلم لک می زد برای سر کلاس نشستن 

اما این اولین اول مهری بود که بعد ۱۶ سال من دیگر محصل نبودم

دیروز خیلی سخت گذشت

اول رفتم فیض  ـخوابگاه سال سوم ـ

تمام خاطرات در ذهنم مرور شد

اما دیگر بچه ها نبودند.....

دلم داشت می ترکید و قتی یادم آمد از جمع گرممان دیگر خبری نیست............

بر که گشتم رفتم در اتاق امسال را زدم

الهه و ملیحه و محبوبه و زینب نبودند............

ساکن جدید تخت خودم  را نشانم داد و پرسید :

اینجا تخت کی بود؟؟؟؟

رفتم و دیوار نوشته هایمان را خواندم ...........

دلم تنگ شد خیلی خیلی تنگ

شب هم رفتم تخت بی سه تار مانیای پرشرو شور را دیدم بدون خودش

سخت است اما

باید بپذیرم که

"دوران کارشناسی به خاطره ها پیوست"

با همه تلخ و شیرین ها تمام شد

و دنیا هیچ گاه به عقب باز نخواهد گشت

.....................................................................................

پ ن۱: زیاده گویی کردم چون خیلی دلم پر بود با این حال این سطرها فقط یک هزارم غمم بود

پ ن ۲: می دونم که تمام مقاطع زندگی می گذرن بدون اینکه تکرار بشن اما تا عادت کنیم سخت می گذره ضمن اینکه همه می گن این دوران قشنگترین دوران زندگیه 

پن۳:دوستان خوبم هر جا هستید و باشید در پناه حق.

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 13:26 | لینک  | 

 

پشت خم کردم از این بار فریادها

کسی اما نشنید که گلویم دارد پاره می شود

من خود در تردید رفتن و ماندنم

اما

چه احمقانه تن داده ام به به بازی کودکانه ها

و دل خوش کرده ام

به بادی که سرد می وزد

و سوزش

استخوان می ترکاند

من بی گناهم ...

تو بی گناهی ...

آنها هم بی گناهند ...

پس تقصیر که بود که کوه غصه باز بر سرم هوار شد؟!...

 

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 22:32 | لینک  | 

 
این روزها

چه نرم نرم دل می کنی از من

و من

چه سخت سخت دل می بندم به تو

این واپسین روزها،

که گرما می چکد از گوشه ی چشمانم،

هوای عشقمان بدجوری سرد شده

سحرها می لرزم از سردی حرف هایت

و می پرد خواب از سرم

و هوش و حواسم .............

یاد آن روزهایم

آن روزها ی سرد پاییز

که تو مشتاق اشتیاق بودی

و من

چه ساده عادت کردم به نرمی نگاهت

و تپش تند تند سینه ات

وقتی که بید مجنون های بالا سر

در آغوشمان گرفته بودند

و من اصلا سردم نبود

وقتی تو نگاهم می کردی

حتی زیر باران ...............

اما نمی دانم چرا

این روزها که هی تند تند عرق می ریزم

انقدر سردم می شود..............

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 10:18 | لینک  | 

انتظار به سر آمد

 ديدمت اما

 شوق بيست روز انتظار در پشت نگاه تو مرده بود

 من اما خندهام از سر شوقي بي اختيار بود

 و تو اما

 انگار نه انگار

دست خودم نبود که چشم از نگاهت بردارم

 ملتمسانه از نگاه تو دلتنگي مي جستم اما

 بيگانگي در نگاه خيره ي تو به در و ديوار اين غريبستان چنگ بر من مي انداخت

 چگونه شد که غريبه شد شهر پيوندها؟

 نمي دانم

 شايد هميشه بود و نمي ديدم

 مي دانم غم ديوانه وار اين هيچستان يگانگي را از تو دزيد

 اما کاش

 تو هم مثل من نمي توانستي به رويم لبخند نزني

کاش محبت نگاهت مرا ديوانه مي کرد

کاش........................

نوشته شده توسط بی قرار در ساعت 22:0 | لینک  |