بیوتن
روزهایم را در این شهر داغ و دود زده خوابگردانه می گذرانم و شبها ساعتم مرا برای آغاز این خوابگردی نوید می دهد.
دلم سرد است به مردم این شهر، دلم ازین بیگانگی ها دلگیر است، آفتاب داغ این روزها حتی سرمای نگاه آدمها را آب نمی کند.
چشمانم گرم نیست، دلم حتی، من مال این شهر نیستم این شهر مرا با خود به دنیای خاکستری ها می برد.
من دوست ندارم معصومیت چهره پسر سیزده چهارده ساله ای را ببینم که ملتمسانه از سرباز محافظش می خواهد دستبندش را باز کند وهی کیف پولش را روی دستبندش می چرخاند تا از چشمان متعجب من پنهان کند، دلم از نگاش به درد می آید.
دلم خوش است به پایان روزهای کسل و بی روح و بی تعلق اداری، هفته من با چهارشنبه ها شروع می شود، چهارشنبه هایی که عزم دیار می کنم.
اما حتی آرامم آنجا نیست، وسعت روحم آنجا تبدیل به یک مزرعه حصار کشیده می شود.
یاد گرفته ام اینجا را بیشتر تحمل کنم.
هنوز بعد سالها نفهمیده ام من به کجا تعلق دارم، من مال کجایم و کجای این دنیا مال من، شهر من، خانه من.
من بیوتنم، بی وطن.