روزگار سخت

بالاخره باید می آمدی

با همه تحقیر و توهین ها

اما چه سخت می گذرد این روزها

نابود می شوی وقتی تره هم برایت خرد نمی کنند

آرزوی نیستی می کنی وقتی کسی صدایت را نمی شنود

وقتی حق نداری برای خودت زندگیت تصمیم بگیری

همه حق دارند اما تو

نه.....................

صبر می کنم

من هم روزی به چشم خواهم آمد

هنوز هم که هنوز است درد دامنه دارد...

این روزها می گذرد اما نپرس که چگونه

خودت می دانی نه

نه نمی دانی 

اگر می دانستی به این روز نمی افتادم

شاید هم تاوان گذشته های فراموش شده است

به قول قیصر که خودت با او آشنایم کردی

"هنوز هم که هنوز است درد دامنه دارد "

آره وصل رویایی دست نیافتنی بیش نیست

مثل همه قصه ها

مثل دمپخت باقالای مامان مینو که هیچ وقت نخوردیم

اما او رفت

شاید تو هم در راه رفتنی

 اما به سوی دوردست های بی من

"هرچه هستی باش اما کاش

نه جز اینم آرزویی نیست هرچه هستی باش"

فقط باش...

آشنای دور

چقدر دلگیر و دل تنگم 

آشنای خسته و غریب من

 این دل گیر تنگ را کی در می یابی

شاید هیچ وقت

نکند گفته ای به امان خدا؟