از روزهایی که به عنوان كارمند وارد سیستم دولتی شدم خیلی نمی‌گذرد، هنوز تا سه سالش تموم بشود، حدود دو ماه مانده.

محيط كاري من در آن زمان با الان خيلي فرق مي‌كرد. من به عنوان يك تازه وارد در واحدي كه آن موقع بيشتر شبيه گروه دوستي بود، خيلي زود و خوب جذب شدم. بر خلاف ترس و تصوري كه از محيط كار داشتم و اينكه هميشه توام با زيرآب زني و توطئه عليه هم ديگر هست، از حسن حادثه اينطور نشد و خيلي زود رابطه صميمي اين گروه به من نيز رسيد و من آدمهايش را پذيرفتم و پذيرفته شدم.

مدير ما مدير نبود، دوست بچه ها بود و هميشه خودش را كنار ما قرارمي داد هيچ وقت از بالا بهمان نگاه نكرد، با احترام خطابمان ميكرد و اصلا داد و فرياد نمي كرد، به ياد ندارم كه در آن زمان با اخم با من حرف زده باشد. حتي گاهي تلاش ميكرد پدرانه برايمان در مسائل شخصي هم دلسوزي كند، خانه ات را بخر زودتر تا گران نشده، عروسيت چي شد؟ بريد اين خانه را ببينيد شايد پسنديد و ...

هر روز مي رفت بيرون خوراكي مي خريد : يك روز پيراشكي ، يك روز بستني، يك روز شيريني و ... بعد همه را صدا ميزند اتاقش كه بياييد خستگي در كنيد و بعد بريد سر كارتان. چقدر تعريف مي‌كرد از همه مان و مرتب مي‌گفت خدا را هميشه شاكر است كه آدمهاي خوبي را در اين مجموعه كنار هم قرار داده.

اول‌ها از خوشحالي اسم و رسم اينجا و ايضا اين رفيق‌هاي شفيق كه داشتم پيدا مي كردم و از هيچ كمكي براي من فروگذار نبودند رسما ذوق مرگ بودم، باورم نمي‌شد در اين دوره زمانه، در اين شهر درندشت همچو آدمهايي هنوز هم بر قرار باشند؛ هر چند دوران مزخرف خلا را در روابط عاطفي و زندگي شخصيم در حال طي كردن بودن اما با خودم فكر مي‌كردم اين نعمت_ محيط شغلي آرام و صميمي_ پاداش روزهاي سختي است كه گذشته و مي گذرد و اي وسوسه فكري شادم مي‌كرد. خود رئيس و چند تا ازاین همکاران محترم از كساني بودند كه وجودشان به من آرامش مي‌داد. در تمام اين مدت _به غير از سه ماه اخير_ هميشه خدا را شاكر اين موقعيت بودم، با خودم عهدها بستم كه چه كارها بكنم و از خجالت خدا در بيام.

فكر ميكردم پايدارترين محيط زندگي من بعد از خانواده محل كارم هست و آدمهايش. بعد از گذشت سالهاي دبيرستان و دانشگاه و سالهاي تمام نشدني خوابگاه فكرش را هم نمي كردم كه اينجا هم آدمهاي دور برم اينقدر ساده بيايند و بروند. ولي چرخ گردون معنايش را با اسمش يدك مي كشد.

رئيس كم كم عوض شد و به قول دوستي ميز رياست گرفتش، آدمها اندك اندك رنگ باختند و الوان شدند، دوستي ها جا به جا شد، صميميت ها بعضا به كدورت كشده شد و رفتار خشك اداري بود كه در اين ميان به دامن گروه دوستيمان چنگ انداخت. شايد جرقه اش از زمزمه رفتن ليلا شروع شد و در نهايت به جايي رسيد كه عزيزكرده رئيس كه به سرش قسم مي‌خورد، با امضاي خودش اخراج شد!

دوست دلسوزي كه فكر مي‌كردم هميشه هوايم را دارد چنان راه تنفسم  را بسته كه گاهي به سرفه مي‌اندازندم و اشكم را در مي اورد. لامصب مثل منواكسيد كربن بي صدا ملت را خفه مي‌كند.

يادم نمي آيد از كي شروع شد تصور وحشتناك جمعه ها براي آغاز هفته جديد و تحمل آدمهاي به ظاهر مهربان. چنان نرم نرمك به دلم خزيد كه نفهميدم از كجا و كي شروع شد.

حالا با خودم درگيري استراتژيك پيدا كرده ام كه چطور با اين آدمهايي كه در بخش اول اين متن توصيفشان كردم رفتار كنم كه آسيب كمتري ببينم. چطور شرشان را از سر روح و روانم كم كنم. حالا كه اينجا شده عين تمام محيط هاي كاري مملكتم، من هم به ناچار دارم زور ميزنم تمرين كنم كه نبايد دل و زبانم يكي باشد. حس تهوع آور لبخند زدن به كسي كه هيچ تعلقي نسبت بهش نداري و حتي خنثي هم نيستي نسبت بهش، دارد بالا پايين ميپرد كه خودش را يكجا توي ذهنم جا بدهد.

محدثه كه رفت باورم شد كه اينجا كجاست و من در كجاي دنيايم، من دير باورم در پذيرش اشتباه تصورات الكي خوشانه ذهنم، شايد يك جور ساده لوحي باشد.

اما هنوز يك معمايي را نتوانسته ام حل كنم، اينكه آدمها از اول همينطوري بودند و من ساده انگارانه همه چيز را گل و بلبل ديدم و حالا زمان، پرده از چهره آدمها و محيط دور برم برداشته يا نه، آدمها در فرايند تغييراتي كه در گذر زمان مي‌كنند و در جريان فعل و انفعالات ذهنيشان و با ديگران به اين نتيجه مي‌رسند كه دلسوز و مهربان بودن به جايي نمي رسانندشان و بايد براي پيشرفت، گرگ شوند و بدرند. اين مي‌شوند كه الان شده اند، و يا تلفيي از هر دو.

به قول سهراب:

به قول سهراب: من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم: خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.


پاورقي 1: احساس بزرگ شدن ميكنم حسي كه با پيامدهاي خوبي همراه نشد اما يادگيري هميشه به آدم اعتماد به نفس مي‌دهد.

پاورقي 2:اينكه گفتم تا سه ماه پيش شاكر خدا بودم معنيش اين نيست كه حالا پررو بازي درمي‌آورم و به خدا گير مي‌دهم نه، الان ديگر فكر نمي‌كنم كه واي چه سري چه دمي عجب پايي!