دلم می خواهد طغیان کند

در همین نیمه شب جانفرسای روزهای وامانده خرداد

از همه چیز لبریزم

حتی از تو که در همین تاریکی محو شنیده می شوی

دیده می شوی

حتی لمس می شوی

در آغوش نیمه جان من که از در و دیوار کمک می طلبد

در پشت همه خاطراتم قد می کشی و

لحظه ای بی تو نیستم

حتی در این دوری های پی در پی

اما پس چرا تهی می شوم از تو

هستی اما گریزانی مثل یک بلور اشک از دستم سر می خری

درست در آن لحظه که نفس هایت تند تند صورتم را می نوازد

و فردا آغاز دیگریست با همه دغدغه هایش و شب هنگام

تو را به نظاره می نشینم و

کلنجار می روم با بودنت نبودنت

راستی تو کجایی؟

در ذهن من یا در این دنیای رنگارنگ؟

اصلا به من و تو چه مربوط است این حرفها

تو هرجا که باشی یا نباشی

 در اعماق من همیشه خانه ات پابرجاست

..................................................................................................................................

پی نوشت۱: شب بیداری های شب امتحان سبب خیر شد و بعد از ۶ ماه بالاخره تصمیم به نوشتنم را عملی کردم