من مانده ام تنهای تنها...
تا اینکه هی صدای چرخ چمدان بچه ها از راهروها روی اعصاب من رژه می رفت
و دیدم پشت در خوابگاه سال اولی ها را آشفته و گاهی گریان
با پدر و مادر هاشان که نمی دانستند در این غریبستان هیچ کس به دادشان نمی رسد
و آنوقت بود که فهمیدم من رفتنی ام.
اول مهر که شد بغض امانم نمی داد و
دلم لک می زد برای سر کلاس نشستن
اما این اولین اول مهری بود که بعد ۱۶ سال من دیگر محصل نبودم
دیروز خیلی سخت گذشت
اول رفتم فیض ـخوابگاه سال سوم ـ
تمام خاطرات در ذهنم مرور شد
اما دیگر بچه ها نبودند.....
دلم داشت می ترکید و قتی یادم آمد از جمع گرممان دیگر خبری نیست............
بر که گشتم رفتم در اتاق امسال را زدم
الهه و ملیحه و محبوبه و زینب نبودند............
ساکن جدید تخت خودم را نشانم داد و پرسید :
اینجا تخت کی بود؟؟؟؟
رفتم و دیوار نوشته هایمان را خواندم ...........
دلم تنگ شد خیلی خیلی تنگ
شب هم رفتم تخت بی سه تار مانیای پرشرو شور را دیدم بدون خودش
سخت است اما
باید بپذیرم که
"دوران کارشناسی به خاطره ها پیوست"
با همه تلخ و شیرین ها تمام شد
و دنیا هیچ گاه به عقب باز نخواهد گشت
.....................................................................................
پ ن۱: زیاده گویی کردم چون خیلی دلم پر بود با این حال این سطرها فقط یک هزارم غمم بود
پ ن ۲: می دونم که تمام مقاطع زندگی می گذرن بدون اینکه تکرار بشن اما تا عادت کنیم سخت می گذره ضمن اینکه همه می گن این دوران قشنگترین دوران زندگیه
پن۳:دوستان خوبم هر جا هستید و باشید در پناه حق.