این روزها
این روزها
چه نرم نرم دل می کنی از من
و من
چه سخت سخت دل می بندم به تو
این واپسین روزها،
که گرما می چکد از گوشه ی چشمانم،
هوای عشقمان بدجوری سرد شده
سحرها می لرزم از سردی حرف هایت
و می پرد خواب از سرم
و هوش و حواسم .............
یاد آن روزهایم
آن روزها ی سرد پاییز
که تو مشتاق اشتیاق بودی
و من
چه ساده عادت کردم به نرمی نگاهت
و تپش تند تند سینه ات
وقتی که بید مجنون های بالا سر
در آغوشمان گرفته بودند
و من اصلا سردم نبود
وقتی تو نگاهم می کردی
حتی زیر باران ...............
اما نمی دانم چرا
این روزها که هی تند تند عرق می ریزم
انقدر سردم می شود..............
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 10:18 توسط بی قرار
|