این روزها

چه نرم نرم دل می کنی از من

و من

چه سخت سخت دل می بندم به تو

این واپسین روزها،

که گرما می چکد از گوشه ی چشمانم،

هوای عشقمان بدجوری سرد شده

سحرها می لرزم از سردی حرف هایت

و می پرد خواب از سرم

و هوش و حواسم .............

یاد آن روزهایم

آن روزها ی سرد پاییز

که تو مشتاق اشتیاق بودی

و من

چه ساده عادت کردم به نرمی نگاهت

و تپش تند تند سینه ات

وقتی که بید مجنون های بالا سر

در آغوشمان گرفته بودند

و من اصلا سردم نبود

وقتی تو نگاهم می کردی

حتی زیر باران ...............

اما نمی دانم چرا

این روزها که هی تند تند عرق می ریزم

انقدر سردم می شود..............