دلم برای خودم تنگ شده

دلم برای آن اتاق شش متری با در و دیوار سفید و خالی

چه آرامشی داشت برای من، چه لذتی بود این تنهایی

تمام دنیای من در انتظار آن اتاق خالی بود، یک حریم شخصی امن

آن صندوقچه که همیشه کلیدش همراهم بود از ترس دیده شدنم

دلم لک زده برای نوجوانی کردنم

برای خوابیدن روی زمین، روی فرش گلی زبر و خیره شدن به سقف سفید اتاق

گوش دادن به آهنگهایی که بادقت انتخاب میشد در آن محدودیت ها، از دل امکاناتی که نبود با آن هدفن اسکلتی

"یه دیواره یه دیواره که پشتش هیچی نداره"

و فکر کردن و بافتن و خیال بستن تا ته دنیا

چیدن و خراب کردن پازل آرزوها و اینکه نفهمم کی و کجای این رویاهای پراکنده خوابم مي‌برد

چه تنها بودم با خودم، چه لدتی داشت غرق شدن در خودم

راستی خودم الان کجاست؟ دلم برایش تنگ شده

برای خودم که بیدار بود تا سپیده دم و در دنیای دیگری به خواب می‌رفت

برای خودم، برای اتاقم، برای سکوت مطلق خانه مان، برای اشکهایم که روی دفتر شعرهام می چکیدند

برای گوش دادن آهنگهای رادیو فردا و از همه مهمتر برای فکر کردن قبل از خواب.

پي نوشت:عقده شده برایم توی این تهران لعنتی قبل از خواب فکر کنم به امروز و فردایم