قصه من و ساز
از كجا شروع شد؟ از زماني كه آلبوم نون و دلقك محمد اصفهاني درآمد و اولين آهنگ دومين روي نوار تك نوازي بود كه مرا فريفته كرد. از قضاي نيك روزگار روي آن كاغذ گلاسه اي كه به عنوان تبليغ زير جلد نوار كاست مي گذاشتند و داخلش اسم آهنگها را مينوشتند يك ابتكار جانانه به كار برده بودند اينكه جلوي هر آهنگ علاوه بر نام سازنده، متن شعر آن آهنگ و شاعرش سازهاي هر آهنگ را هم نوشته بودند و چون آهنگ "زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست" تك نوازي و بي كلام بود فهميدم كه آنجه مرا افسون كرده سازي است به نام سه تار.
حس موسيقايي در من از پيشترش وجود داشت و من اين را در خودم از سالهاي راهنمايي پيدا كرده بودم اما آن موقع كه داشتم به خودم جرئت مي دادم كه در مرحله بعد از علاقه به موسيقي سازها را هم بشناسم سال سوم دبيرستان بودم.
سالهاي نوجواني سالهاي درك موقعيت هاست دوراني كه آدم مسيرهاي جديد و متنوع را ميبيند تجربه مي كند و بعد بر اساس درونش انتخاب مي كند در اين ميان الگوي همجوار و دسترسي خيلي تاثير دارد كه كدام راه را انتخاب كني، يعني گاهي دلت روي به سوي يك سمت است اما موقعيتت تو را به سمت ديگر ميكشد. اما در نهايت براي دروني كردن راه، دل پيروز است يعني موقعيت ذهني بر موقعيت عيني غلبه ميكند.
آن موقع ها نه اينترنتي به اين شكل كنوني بود كه حل المسائل همه علامت سوالهاي ذهني باشد نه امكان شناخت هنر آن هم موسيقي آن هم در آن شهر مذهبي و سنتي بود و از همه مهمتر نه كسي از دوست و آشنا و فاميل دستي در موسيقي داشت و نه آن خانواده سنتي و مذهبي خوششان ميآمد "دختر" سري از "آلات لهو و لعب" و " مطربي" و "غنا" در بياورد.
دلم ميخواست سه تار را ببينم، هيچ تصور ذهني ازش نداشتم هيچ كس را هم نمي شناختم كه در موردش بداند و ازش بپرسم، به عقلم هم نميرسيد برم كتابخانه بلكه مجله هنري چيزي پيدا كنم كه شكل و شمايل سازها را ببينم .
-دوست پنهاني متفاوت از موقعيتي كه داشتم- شبيه من بود فهميدم كه ساز و آهنگ ميشناسد و دركي متفاوت از بقيه دوروبريهايم نسبت به موسيقي دارد، شنيدنش خيلي سر ذوق آوردم حس اينكه يكي پيدا شده كه دنبال شناخت است و به دليل موقعيت اجتماعي برترش آن هم به دليل جنسيتش بيشتر از من فرصتي براي پيدا كردن راهها و شناخت تمايزاتشان دارد.
از آنجا به بعد را او هدايتم كرد، راه ها را براي ترسيم ميكرد، دسته بندي ميكرد ريز به ريز برايم توضيح ميداد از تفكيك پاپ و سنتي گرفته تا قَدَرهاي سنتي و سازهاي هر طيف.
شايد حدود يك سال بعد آرزويم محقق شد، يك شب در يكي از خيابانهي كمي خلوت تر قرار گذاشتيم تا تصاوير سازهاي مورد علاقه من و خودش را بر روي تكه روزنامه اي كه به امانت گرفته بود نشانم دهد. نميدانم چقدر تلاش كرده بود تا اين ميل مرا به ديدن سازها برآورده سازد اما من از ذوقش در تمام مدت خيره به صفحه روزنامه نگاه مي كردم و سعي مي كردم در ذهن بسپرمشان. اگر اشتباه نكنم آن شب سه تار، عود و كمانچه را ديدم.
بعد از آن چند تا آلبوم تك نوازي سه تار برايم گرفت. كم كم دلم خواست كه بنوازم. شروع كردم به پس انداز كردن با اينكه ترديد داشتم حتي اگر از پس هزينه اش برآيم، اجازه خريد سه تار وشركت در كلاس را پيدا كنم.
تابستان بعد از كنكور وقتي تصميمم را در خانه گفتم واكنشها از آنچه فكر مي كردم تندتر بود. آنقدر كله خر بودم كه هيچ وقت سازشكاري و مخ زدن را در مورد پدر و مادر هميشه مخالفم امتحان نميكردم. گفتم با پول خودم ميخرم ندا آمد كه "ساز به اين خانه بيايد شكسته خواهد شد"!
واسطه گري مادر بزرگ و خاله و دايي هم بي اثر بود چرا كه آنها خودشان علاقه مرا با واژه هايي كه در بالا در گيومه نوشتم تقبيح ميكردند.
اين شد كه سر خورده شدم و حتي بعدش كه آمدم تهران و موقعيتش را داشتم كه كلاس بروم و ساز بخرم به دلايل ديگري نشد.
آن همه هيجان و علاقه در دلم مي ماند به فعل نميرسيد تنها اثر مثبتش هدايت مانيا به سمت اين ساز بود و اينكه ميديدم دارد رشد مي كند حس خوبي بهم مي داد.
بهمن ماه بود، همين سه ماه پيش، يك شب در خانه دوستي خسته از صداهاي بي قواره شبكههاي تلويزيونشان كنترل را دست گرفتم و الكي بالا پايين ميكردم صداي آشنايي دستم را گرفت كه شبكه بعدي را نزنم، يكي از شبكه هايي بود كه فقط سنتي پخش ميكرد، داشت سه تار نوازي محمد رضا لطفي را نشان ميداد، نميدانم چطور ميخ شدم، شايد به دليل همزماني صدا و تصوير بود. اين آتش نهفته ساليان پيش دوباره شعله كشيد دلم نواختن خواست و بالاخره شد آنچه بايد ميشد.
نميدانم همه آدمهايي كه ساز دوست دارند مثل من موقع ثبت نام در كلاس و خريد ساز اينقدر ذوق كرده اند يا نه اما من يكي نمي توانستم خنده رضايتم را نگه دارم.
حالا مي روم تا بنوازم گو اينكه با 9 سال تاخير...