قصه من و ساز

از كجا شروع شد؟ از زماني كه آلبوم نون و دلقك محمد اصفهاني درآمد و اولين آهنگ دومين روي نوار تك نوازي بود كه مرا فريفته كرد. از قضاي نيك روزگار روي آن كاغذ گلاسه اي كه به عنوان تبليغ زير جلد نوار كاست مي گذاشتند و داخلش اسم آهنگها را مي‌نوشتند يك ابتكار جانانه به كار برده بودند اينكه جلوي هر آهنگ علاوه بر نام سازنده، متن شعر آن آهنگ و شاعرش سازهاي هر آهنگ را هم نوشته بودند و چون آهنگ "زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست" تك نوازي و بي كلام بود فهميدم كه آنجه مرا افسون كرده سازي است به نام سه تار.

حس موسيقايي در من از پيشترش وجود داشت و من اين را در خودم از سالهاي راهنمايي پيدا كرده بودم اما آن موقع كه داشتم به خودم جرئت مي دادم كه در مرحله بعد از علاقه به موسيقي سازها را هم بشناسم سال سوم دبيرستان بودم.

سال‌هاي نوجواني سالهاي درك موقعيت هاست دوراني كه آدم مسيرهاي جديد و متنوع را مي‌بيند تجربه مي كند و بعد بر اساس درونش انتخاب مي كند در اين ميان الگوي همجوار و دسترسي خيلي تاثير دارد كه كدام راه را انتخاب كني، يعني گاهي دلت روي به سوي يك سمت است اما موقعيتت تو را به سمت ديگر مي‌كشد. اما در نهايت براي دروني كردن راه، دل پيروز است يعني موقعيت ذهني بر موقعيت عيني غلبه مي‌كند.

آن موقع ها نه اينترنتي به اين شكل كنوني بود كه حل المسائل همه علامت سوالهاي ذهني باشد نه امكان شناخت هنر آن هم موسيقي آن هم در آن شهر مذهبي و سنتي بود و از همه مهمتر نه كسي از دوست و آشنا و فاميل دستي در موسيقي داشت و نه آن خانواده سنتي و مذهبي خوششان مي‌آمد "دختر" سري از "آلات لهو و لعب" و " مطربي" و "غنا" در بياورد.

دلم مي‌خواست سه تار را ببينم، هيچ تصور ذهني ازش نداشتم هيچ كس را هم نمي شناختم كه در موردش بداند و ازش بپرسم، به عقلم هم نميرسيد برم كتابخانه بلكه مجله هنري چيزي پيدا كنم كه شكل و شمايل سازها را ببينم .

-دوست پنهاني متفاوت از موقعيتي كه داشتم- شبيه من بود فهميدم كه ساز و آهنگ مي‌شناسد و دركي متفاوت از بقيه دوروبريهايم نسبت به موسيقي دارد، شنيدنش خيلي سر ذوق آوردم حس اينكه يكي پيدا شده كه دنبال شناخت است و به دليل موقعيت اجتماعي برترش آن هم به دليل جنسيتش بيشتر از من فرصتي براي پيدا كردن راه‌ها و شناخت تمايزاتشان دارد.

از آنجا به بعد را او هدايتم كرد، راه ها را براي ترسيم مي‌كرد، دسته بندي مي‌كرد ريز به ريز برايم توضيح مي‌داد از تفكيك پاپ و سنتي گرفته تا قَدَرهاي سنتي و سازهاي هر طيف.

شايد حدود يك سال بعد آرزويم محقق شد، يك شب در يكي از خيابان‌هي كمي خلوت تر قرار گذاشتيم تا تصاوير سازهاي مورد علاقه من و خودش را بر روي تكه روزنامه اي كه به امانت گرفته بود نشانم دهد. نميدانم چقدر تلاش كرده بود تا اين ميل مرا به ديدن سازها برآورده سازد اما من از ذوقش در تمام مدت خيره به صفحه روزنامه نگاه مي كردم و سعي مي كردم در ذهن بسپرمشان. اگر اشتباه نكنم آن شب سه تار، عود و كمانچه را ديدم.

بعد از آن چند تا آلبوم تك نوازي سه تار برايم گرفت. كم كم دلم خواست كه بنوازم. شروع كردم به پس انداز كردن با اينكه ترديد داشتم حتي اگر از پس هزينه اش برآيم، اجازه خريد سه تار  وشركت در كلاس را پيدا كنم.

تابستان بعد از كنكور وقتي تصميمم را در خانه گفتم واكنشها از آنچه فكر مي كردم تندتر بود. آنقدر كله خر بودم كه هيچ وقت سازشكاري و مخ زدن را در مورد پدر و مادر هميشه مخالفم امتحان نميكردم. گفتم با پول خودم مي‌خرم ندا آمد كه "ساز به اين خانه بيايد شكسته خواهد شد"!

واسطه گري  مادر بزرگ و خاله و دايي هم بي اثر بود چرا كه آنها خودشان علاقه مرا با واژه هايي كه در بالا در گيومه نوشتم تقبيح مي‌كردند.

اين شد كه سر خورده شدم و حتي بعدش كه آمدم تهران و موقعيتش را داشتم كه كلاس بروم و ساز بخرم به دلايل ديگري نشد.

آن همه هيجان و علاقه در دلم مي ماند به فعل نمي‌رسيد تنها اثر مثبتش هدايت مانيا به سمت اين ساز بود و اينكه مي‌ديدم دارد رشد مي كند حس خوبي بهم مي داد.

بهمن ماه بود، همين سه ماه پيش، يك شب در خانه دوستي خسته از صداهاي بي قواره شبكه‌هاي تلويزيونشان كنترل را دست گرفتم و الكي بالا پايين ميكردم صداي آشنايي دستم را گرفت كه شبكه بعدي را نزنم، يكي از شبكه هايي بود كه فقط سنتي پخش مي‌كرد، داشت سه تار نوازي محمد رضا لطفي را نشان مي‌داد، نمي‌دانم چطور ميخ شدم، شايد به دليل همزماني صدا و تصوير بود. اين آتش نهفته ساليان پيش دوباره شعله كشيد دلم نواختن خواست و بالاخره شد آنچه بايد مي‌شد.

نميدانم همه آدمهايي كه ساز دوست دارند مثل من موقع ثبت نام در كلاس و خريد ساز اينقدر ذوق كرده اند يا نه اما من يكي نمي توانستم خنده رضايتم را نگه دارم.

حالا مي روم تا بنوازم گو اينكه با 9 سال تاخير...

 

 

وبلاگ ذهني

درست نميدانم از چه بايد بنويسم. روزهايي كه ميگذرانمشان همه حرفهايي براي گفتن در ذهنم ايجاد مي كنند اما در يك وبلاگ ذهني نوشته مي شوند يك وبلاگ مجازي كه فقط خودم مي‌خوانمش آنهم موقعي كه دارم جملاتم را براي اين وبلاگ ذهني سر هم ميكنم و مي خوانم تا خودش انگاري در آنجا نوشته و ذخيره شود.

دليلش شايد اين باشد كه درست موقعي كه نوشتنم مي‌آيد دم دستم چيزي براي نوشتن يا تايپ كردن ندارم و اين قدر كم طاقت و حوصله هستم كه نميتوانم تا فردايش كه وبلاگ واقعيم جلوي چشمم هست و ميتونم ثبت كنم صبر كنم.

همانجا كه نوشتنم ميگيرد، توي ماشين و در حال تماشاي خيابان ها و ماشين ها، درخيابان و پاساژ، هنگام گفت و شنود هاي روزانه با همسر، لميده در تخت خواب همان موقع ذهنم شروع به نوشتن مي‌كند، سر ريز مي‌شود و كلمات تند تند خودشان را به بيرون پرت مي‌كنند. ذهنم كه خالي مي‌شود اين نوشتن فرضي هم تمام مي شود و من فردا حتي اگر هم بخواهم در وبلاگ واقعيم بازنويسي شان كنم خيلي شفاف يادم نمي ايد و اصلا نيازي به نوشتنشان احساس نميكنم.

اين ميشود كه اين وبلاگ خيلي دير به دير به روز به روز مي شود و آن انگشت شمار خواننده اي كه دارد حوصلشان سر مي رود كه آخرين پست مرا بايد بارها و بارها نگاه كنند.


دوستانم

مدتي است كه مي‌خواهم در مورد دوستان و تحليل روابط دوستانه بنويسم بهانه هايش زياد بوده و البته پراكنده و همين باعث شده تا الان چيز منسجمي براي نوشتن ازش در نيايد.

براي ادمي با موقعيت من كه دارم در يك شهر دور از خانواده  زندگي ميكنم رابطه با دوستانم در كانون تحليل و تفكرم واقع شده و خيلي وقتها ذهنم را درگيرش ميكنم كما اينكه ذاتا ادم رفيق گرا بوده ام هميشه و ان زماني هم خانواده در كنارم بود و تازه داشتم سر از تخم درمي‌آوردم به دليل همين رفيق گرا بودنم بارها و بارها مورد شماتت خانواده قرار گرفته بودم.

اما الان وضعيت فرق مي‌كند و من(ما) علاوه بر ميل دروني به نوعي ناچاريم كه به عنوان انسان هاي اجتماعي روابطمان را با دوستاني برقرار كنيم كه در اين شهر داريم. در سالهايي كه در تهران زندگي را شروع كرده‌ام دوستان و روابط دوستانه مان خيلي تغيير كرده. ورود به زندگي خوابگاهي و دوستانش آن جوي از دوستانگي را كه من در روياهايم بود و سالها منتظرش بودم برايم فراهم كرد(جز سال اول) آنجا كه الهه بابت بي خبري از من همه جاي خوابگاه را زير و رو كرده بود و وقتي مرا در استانه در اتاق ديد مثل مادري كه بچش را گم كرده اول داد كشيد كه معلومه كجايي و بعد همانطور كه برافروخته بود خودش را در بغلم انداخت و شروع به گريه كرديم از اين حس پيوندي كه حالا داشت خود نشان ميداد.

با اتمام كارشناسي دوستي هايم باز وارد مرحله جديد شد، خواستم كه كمتر كسي را به حريمم راه بدهم و كمتر صميمي شوم با ادمهايي كه ديگر ثابت نبودند و چند وقت يك بار جبر جغرافيايي ما را كنار هم قرار ميداد اما آن وابستگي به شكلي كه يك نمونه اش را گفتم شايد ديگر در كار نباشد.

حالا دراين مرحله از زندگي دوستان متعددي دارم كه بعضي دوست من و بعضي دوست مايند. بعضي دوستيهاي قديمي بعد از سالها سياليت خاموش دوباره به دليل بعضي مشابهت‌هاي مكاني و زماني و با يك يار اضافي براي هر طرف دوستي دوباره شروع شده، دسته ديگر رابطه هاي جوان تر است كه جا باز كرده در جريان زندگيم و همراهيم مي كند. اين دوستي ها روان است و من را چندان درگير تحليل نميكند اما مواردي هست كه نميفهممش نميدانم چطوري دسته بندي اش كنم كجا جايش بدهم يكي آن دسته از روابط تاريخ دار و با اصل و نسب كه اساساپيوند عميقي در من ايجاد كرده اند و حالا حضور كمرنگي دارند اما محو نميشوند دوگانگيش از اينجا پا مي‌گيرد كه به صورت عيني نه مداومند و جاري كه وجودم حس داشتنش را داشته باشد و دلم رويش حسب باز كند و بگويد مثلا گرم است به حضور و حمايت معنويش و نه اينكه وقتي بعد از مدتها ارتباط برقرار مي شود حس ميكنم صميميت بينمان را فاصله زماني و مكاني از بين برده.

مسئله اينجاست كه برايم آن پيوند گذشته اينقدر عميق و ريشه دار است كه نه حافظه ام دست از سرش برميدارد و نه احساسم زير بار كمرنگ شدنش مي‌رود. گاهي گمان مي‌كنم ذهنم بيخودي دارد پافشاري مي‌كند به حفظ داشته هاي قديميمان، طرف ديگر ارتباط به هزار و يك دليل نگاهش به اين ارتباط يا هر چيز ديگري كه در ارتباط بوده تغيير كرده و حالا ديگر شكلش  و حتي احساسش هم مثل گذشته نيست اين وسط منم كه دارم بين يادآوري خاطرات دست و پا مي‌زنم و اصرار دارم كه چيزي عوض نشده و براي دل خودم مثال مي‌آوردم كه ببين! يادت نيست آن اشك ها و شب بيداريهاي در كنار هم، درددلهايي كه پا در عميق ترين احساساتمان داشت كه حتي گاهي اينقدر شخصي و مگو بود كه شايد تنها شنونده اش من بودم براي او و او براي من.

اما حالا قضيه فرق كرده، ‌فقط حرفش هست و خودش نيست اما نميفهمم كه چرا اينطور شده، نه دليل كمرنگ شدن روابط عاطفي را و نه دليل اين تظاهر را. شايد يك دليل اين ابهام اين باشد كه ما ايراني ها مردمان صريحي نيستيم و رنجه هايمان را در دل ميپيچيم و ميپرورانيم آنقدر كه همه دل را ميگيرد حتي جاي محبت‌ها را.

 

سردرد

زمستان شروع شد، درست نفهميدم از كي . شروعش همراه با درد بود و روزهايم همه در خواب گذشت بي آنكه بفهمم در دنيا  چه مي‌گذرد.

سه روز تمام از خانه در نيامدم و فقط روز و شب را از ساعت ميفهميدم، نور، صدا و حتي رنگها براي عذاب آور بود، خانه نشينييم ركوردي بود براي خودش كم نظير، من ددري ياد ندارم از كي اين همه در خانه مانده بودم. سردم بود و ترجيح ميدادم چشم هايم را از ديدن محروم كنم تا درد از رو برود و بهانه اي براي كلافه كردن من نداشته باشد اما درد راه خودش را بلد بود و هر روز به رسم خودش در سرم مي پيچيد

امروز را شروع كردم تا به روي خودم نياورده باشم كه ناخوشم. حس رفتن دارم دلم مي خواهد بكنم، ببرم بي انكه خشمي در دل داشته باشم بيزارم و فرسوده از حس‌هاي تكراري، آدم‌هاي تكراري، كنش و واكنش هاي تكراري و آدمهايي كه در برابرشان بايد موضع هاي تكراري بگيرم.

دل خوشم به رفتن حتي اگر براي همين دو روز پايان هفته باشد، حتي اگر چيزي جز حرف مفت در انتظارم نباشد.

پي نوشت: تلخ نبودم اين‌چنين، ولي نميدانم چرا اينقدر اين نوشته تلخ شد.

13سال گذشت

"آمدن مقدمه ايست براي رفتن، همانطور كه تولد پيش بيني نمودن مرگ تعريف شده است، حال كه در جبر زمان قرار گرفته ايم قرار نيست تمام امروز را براي رفتن فردا از دست بدهيم و از همه زيبايي ها براي آمدن زشتي ها لذت نبريم.

فرصت‌ها را غنميت بشمار كه از دست خواهند رفت اما غنيمت دانستن آن مايوس شدن نيست، بهترين بهره را بردن است.

اگر بفهمي به نفع خودت بهره مي‌گيري و در غير اين صورت جهنمي درست خواهي كرد كه هيزمش فراتر از اشك هاي تو شعله مي‌كشند."

  افسانه عشق 1378/12/12


پ.ن:يه روزي غم آينده رو داشتم حالا هم غم گذشته امروز من كي شروع ميشه؟!


دیروز من

کسی هست آغوشش را،
شانه هایش را
به من قرض بدهد !
تا یک دل سیر گریه کنم؟!
بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی ؟


پ.ن: ممنون از سعیده

تغییر

از وقتي يادم مي ياد، جنبشی در ما به وجود آمد علیه تغییر. دبیرستان كه بوديم با هم مسابقه تغیبر نکردن می‌گذاشتیم، به هم پز می دادیم، تو سر هم می زدیم که چه ؟ که من با گذشت زمان و تغییر شرایط تغییر نکرده ام اما فلانی چرا! خیلی وقتها این پدیده تغییر پتکی می شد تا توی سر رفیق شفیقت بزنی، به رفیقت بگویی تو مثل قبل من رو دوست نداری مثل قبل من رو تحویل نمیگیری اما من ....

تغییر در آن زمان شامل تغییرات ظاهری بود و احساسی و رفتاری.

به دانشگاه که آمدیم همه حرف از تغییر می زدن که هی فلانی رفت دانشگاه عوض شد، قرتی شد، کافر شد، و ال و بل. بعد هی ما را به مبارزه طلبیدند که بگوییم نه ما ازوناش نیستیم!

این پروسه ادامه پیدا کرد تا یه جایی همین نزدیکی ها که کم کم حس کردم تغییر نکردن نه تنها مقوله پر افتخاری نیست بلکه می تواند آفت زندگی باشد. خوب است که آدم بنیانهای اخلاقیش را حفظ کند اما نه اینکه اصول و روش های رفتاری و سبک زندگی و نگرشش به دنیا و امورات زندگی همیشه دست نخورده بماند. بازنگری در درونیات و برونیات وظیفه یک آدمی است که ادعای تفکر دارد وگرنه مردابی بیش نیست.

همه این مقدمه چینی را کردم که بگویم تغییر حتی در کوچکترین سطحش(نه حتی آنچه در بالا گفتم) حال آدم را دگرگون می کند. نشاط می دهد، حرارت زندگی را بالا می برد، کسالت و روزمرگی را از دل آدم می شوید.

فضای دور و برمان را بعد از مدتها(۶ ماه) تغییر دادیم و همان دم که با تحسین به درو دیوار و و بعد خودمان نگاه می کردیم از این تغییرات جزئی لذت بردیم. چیزی درونمان تکان خورد؛ میل به زندگی، میل به تحرک و جوشش، میل به تغییر گونه های دیگر زندگی و حس لذت.

خوشحالم که هنوز چیزهای کوچک شادمان می کند که هنوز لبریز می‌شویم حتی بعد از کسالت های روحی .

اهداف مشترک حتی اگر کوچک باشند آدم ها را به هم گره می زنند.

 

پایان نامه

تمام شد، بالاخره از نقطه جوش پایان نامه نجات یافتم، دفاع كردم به همين راحتي.

راحتر از اينكه  فكر ميكردم دفاع كردم، هم زمان دفاع به راحتي جفت و جور شد و هم جلسه دفاع راحت و سبك برگزار شد. البته كه هفته هاي آخر و دقيقترش روزهاي آخر، گذران روز وشبم را نفهميدم اما فكر نميكردم لحظه رهايي اينقدر نزديك باشد در ذهنم بود كه بايد روزهاي طولاني از خواب و خور بيفتم و آشفته باشم و در خانه حبس شوم تا بتوانم تز را به مرحله اي برسانم كه بتوانم بگويم اين محصول كار من است با قدرت بگويم كه من اين كارها را كرده ام و پشتش هم يك عالمه دليل دارم. هميشه فكر ميكردم بايد يك ماه اداره نيايم و توي كتابخانه يا خانه بمانم تا كپك بزنم بعد آنوقت پايان نامه را ميزايم اما اينطوري نشد، همه كارها را با هم كردم، چند روز ناقابل و نه پيوسته اداره نرفتم، خودم را دربست توي خانه زنداني نكردم كه هيچ، رفتم ديار و در عروسي داييم پر شور و البته فشرده شركت كردم و تا توانستم در مدتي كه براي عروسي اختصاص داده بودم تركاندم، خيلي از خوابم نزدم البته به جز سه روز منتهي به دفاع كه اصلا نفهميدم چطور روزهاي زندگي گذشت، انگار در خلا بودم و زندگي بيرون از حباب دور من، در حال گذران بود. انگار آن چند روز جز زندگي من نبودند يا اينقدر برايم دورند كه انگار نه انگار تازه 7 روز گذشته.

از لحظه اي كه دفاع تمام شد و مثل همه روزها راهي اداره شدم هي با خودم تكرار ميكردم يعني من دفاع كردم يعني امروز دفاع من بود و همينطور كه بلند با خودم فكر ميكردم نمي توانستم جلو خنده ام بگيرم و همينطوري دلم قنج ميزد براي خودم. قبل ترها وقتي اطلاعيه هاي تبريك دفاع همكاران را روي برد ميديدم با حسرت نگاهش مكردم و با خودم فكر ميكردم يعني ميشود من هم يك روز دفاع كنم و اسمم را روي اين بردها ببينم تا باورم شود من هم آره حالا اين انتظار براي خودم طولاني شد.

وقتي آدم درگير يك كار بزرگ مثل پايان نامه باشد همه كارهاي زندگيش معطل مي ماند تا آن كر بزرگ هم تمام نشده انگار جزي از گردنت آويزان است. يك عالمه برنامه براي خودم چيده بودم كه بايد ترتيب همشان را يكي يكي بدهم.

شروع دونفرگيمان هم به پايان نامه برخورد كرد براي همين كلي برنامه دونفره هم سر دلم انبار شده كه بايد به تك تكشان برسم.

البته كه تفكرات اتوپيايي پايان نامه را تمام شده نميداند و دارد بر در و ديوار ذهنم مي كويد كه آهاي تبنلي نكن باز، نذار باد به پشتت بخورد تا گرم هواي پايان نامه اي به كارت برس و پيش برو، تو بايد ادامه بدي.

در هر صورت نقطه عطف پايان نامه  را از سر گذراندم و بايد يادم باشد كه براي يله گي زياد فرصت ندارم.

زندگی نو

مدتهاست كه مي خواهم بنويسم زمان دقيقش شايد موقعی باشد كه زندگي مشتركمان را به سبك زندگي آدمهاي امروزي آغاز كرديم، بهانه هاي نوشتن اينقدر زياد بود كه فرصت بسطش در ذهنم نبود چاشني تنبلي را هم كه در نظر بگيري نتيجه اش مي‌شود دو ماه تاخير در نوشتن و هزار سوژه كه دلت برايش حرف دارد.

خانه نو، زندگي نو و در نهايت سال نو، منم احساس نو شدگي دارم،تجربه هاي جديدي كسب كرده ام با هم زيستن ما زمان دقيقي براي آغازش ندارد تازگي هم ندارد اما سبك زندگيمان جديد بود من بودم او بود خانه بود مسئوليت ها كم و بيش بود فقط همه چيز لوكس تر و مدرن تر شد.

تصميم داشتم و دارم به رفتارهاي نو و عادت هاي جديد مي خواستم سنگ زيرين را راست بگذارم، هفت سين را هول هولكي چيدم كه اين تازگي را به خودمان ياد بدهم دلم نميخواهد دلمرده باشيم. روز اولي كه وسايل خانه را با آن تنهايي ها مان دونفره چيديم حس كردم كه چقدر به مرگ نزديك شدم، حس ميكردم به آخر آرزوهايم رسيدم ديگر در دلم چيزي براي خواستن نيست ترسي از بي انگيزه و آرزو ماندن بر جانم افتاده بود ترس روزمرگي. خودم را عين همه آدها ميديم از نگاه ديگران خودم را نگاه ميكردم و خودم را روي سكوي روزمرگي ميديدم رو به سوي مرگ. شايد گرايش هاي مازوخيستي باعث بوجود آمدن فكر مرگ درست در شروع يك زندگي مي‌شود وگرنه شروع زندگي را با مرگ چه كار!

حالا با گذشت این یک ماه و چند روز دلم بیشتر پیش خانه مان است خانم خانه شدم از خودم که جدا می شود و می آیم بالا سر خودم می ایستم و نگاهش می کنم خنده ام میگیرد از خود کدبانو شده ای که باورش نداشتم. مثل وقتی که که یک استاد تردستی شاگردش را می بیند که دیروز باورش نمیشد که این شاگرد چموش و تنبل کار یاد بگیرد و امروز می بیند نه انگاری بلد است لبخنیدی میزند از سر ناباوری و رضایت.

نقطه تاریک این روزهایم تنها فکر مرگ است نمیدانم بالاخره کی خواهم توانست با این مقوله نزدیک کنار بیایم. مرگ به عنوان یک پدیده که ممکن است من و عزیزانم یکی از سوژه هایش باشیم تنها این فکر است که میتواند آرامش کم نظیر این روزهایم را که بعد از سالها آمده به ورطه اضطراب بکشاند.

پی نوشت: میدانم که اصلا منسجم نبود خودم را هم راضی نکرد.باشد برای پست بعدی

پشت بر باد

يك وقتهايي هست در زندگي كه آدم احساس مي كند پشتش خالي شده يك هو فرو ميريزد انگار، مثل يك درختي كه تكيه گاهش ديوار بوده و در يك چشم برهم زدن در حالي كه با آرامش به آن تكيه كرده سيلي مي‌آيد و ديوار را با خود مي برد.

اينجور موقعها دل آدم خالي مي شود انگاري كه هيچ چيز نداري براي اعتماد كردن، براي تكيه زدن و دل گرم بودن، هيچ كس را دور و برت حس نميكني براي آرام شدن براي اينكه يقين كني كه تنها نيستي، دلت قرص باشد كه پشتوانه داري تا دلت را رها كني كه هرجا برود و ذهنت پرواز كند و تو دغدغه نداشته باشي. پاهايت سست مي شود خودت را مي‌كشاني و اين طرف و آن طرف مي‌بري. حتي صداي تق تق استخوان هايت را مي شنوي.

فقط خودت مي ماني، خودت برمي‌گردد به اصل وجود خودت، به اصالت ذات به اينكه فقط خود توست كه تا ته دنيا تا هميشه با توست و تو بايد پاس بداريش، اينجور وقتها تازه ياد خودت مي افتي مي بيني كه چقدر بي‌توجه بودي بهش، چقدر تنها مانده چقدر رنج كشيده از ديده نشدن، از به حاشيه رفتن، از تنهايي. دلت براي دلت مي‌سوزد كه چقدر مهجور مانده.

تجربه ام مي گويد اين جور وقتها هيچ كاري نميتواني بكني يعني آدم كه نمي تواند در مدتي كوتاه براي خودش پشتوانه درست كند، ستون بسازد، همان تكيه گاه را عمري طول كشيده تا ذهنت ساخته و باور كرده و بعد بهش تكيه زده، مگر چقدر چيز يا كس با ارزش در دنيا براي تو هست كه ارزش تكيه گاه شدنت را داشته باشند.

اينجور وقتها پرخاشگر مي‌شوم همه چيز و همه كس را مقصر مي بينم و به زمين و زمان بدو بيراه مي‌گويم و هرچه زور ميزنم اشك نريزم باز از دستم در مي رود.

شايد زمان راه حل خوبي باشد براي  آرام شدن، براي ترميم شدن، براي اينكه خودت را پيدا كني براي اينكه كم كم ديوار سيل برده را پابرجا كني اما اين زمان چقدر اينجور وقتها دير مي گذرد.