وبلاگ ذهني
درست نميدانم از چه بايد بنويسم. روزهايي كه ميگذرانمشان همه حرفهايي براي گفتن در ذهنم ايجاد مي كنند اما در يك وبلاگ ذهني نوشته مي شوند يك وبلاگ مجازي كه فقط خودم ميخوانمش آنهم موقعي كه دارم جملاتم را براي اين وبلاگ ذهني سر هم ميكنم و مي خوانم تا خودش انگاري در آنجا نوشته و ذخيره شود.
دليلش شايد اين باشد كه درست موقعي كه نوشتنم ميآيد دم دستم چيزي براي نوشتن يا تايپ كردن ندارم و اين قدر كم طاقت و حوصله هستم كه نميتوانم تا فردايش كه وبلاگ واقعيم جلوي چشمم هست و ميتونم ثبت كنم صبر كنم.
همانجا كه نوشتنم ميگيرد، توي ماشين و در حال تماشاي خيابان ها و ماشين ها، درخيابان و پاساژ، هنگام گفت و شنود هاي روزانه با همسر، لميده در تخت خواب همان موقع ذهنم شروع به نوشتن ميكند، سر ريز ميشود و كلمات تند تند خودشان را به بيرون پرت ميكنند. ذهنم كه خالي ميشود اين نوشتن فرضي هم تمام مي شود و من فردا حتي اگر هم بخواهم در وبلاگ واقعيم بازنويسي شان كنم خيلي شفاف يادم نمي ايد و اصلا نيازي به نوشتنشان احساس نميكنم.
اين ميشود كه اين وبلاگ خيلي دير به دير به روز به روز مي شود و آن انگشت شمار خواننده اي كه دارد حوصلشان سر مي رود كه آخرين پست مرا بايد بارها و بارها نگاه كنند.