مرگ و زندگی
پذیرفتن اینکه آدمهایی که در کنارمان زندگی می کنند را روزی ممکن است از دست بدهیم شاید از عهده روح هر کسی برنیاید اما گریزی هم از پذیرشش نیست.
با همه غمی که انسان برای از دست دادن عزیزی بر خود حمل می کند اما جریان زندگی مسیر خود را طی می کند و تو باید در آن مسیر شناور باشی. گاهی فکر می کنم زندگی مثل رودخانه خروشانی است که قدرت جریان آب آنقدر زیاد است که در نهایت همه را با خود می برد یکی ضعیف که نای تقلا هم ندارد و حتی آن یکی که شنا می داند و زوری برای دست و پا زدن دارد.
و ذهن من آنجا به بن بست می رسد که می بینم مرگ را در کنار تولد و شادمانی حیات در کودکان یا حتی آدم بزرگها را در کنار بهت و اشک های غمگنانه بازماندگان یک عزیز. وقتی که سه روز بعد از فوت پدربزرگت سالروز تولدت را مبارک باد می شنوی وقتی کوکی را می بینی که در پایان شش ماهگی سرشار از نیروی حیات است و تو و اطرافیانت را به وجد می آورد و ...
در پیچ و تاب منشور رنگ های زندگی گم میشوم با تمام سوال های بی جوابم.
پی نوشت: چرا همیشه می گویند "مرگ و زندگی" نمی گویند "زندگی و مرگ"! یعنی مرگ بر زندگی متقدم است؟