"روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد"

اینکه غرق شوی در کارت و خوشحال باشی فقط ازینکه آنقدر خسته ای که نای خودخوری نداری،

اینکه روزی ۱۲ ساعت کار کنی و به خودت نهیب بزنی که هی فقط به کارت فکر کن،

اینکه شبها خستگی از تنت بریزد و صبحها جان بلند شدن از تختت را نداشته باشی،

اینکه سعی کنی به هیچ چیز به طور جدی فکرنکنی-مگر آنکه بی مباحابا خودش را روی تو بیاندازد- تا مبادا پانسمان زخم های دلت باز شود،

اینکه باور کنی که "حرف هایی است برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند"

همه اینها با صدتا اینکه دیگر را باید توی مخت فرو کنی تا یادت نرود اتفاقاتی که ممکن است یک هفته تو را به بدترین هفته ای در تقویم زندگیت تبدیل کند چقدر به تو نزدیکند و تو از واقعیت های اطرافت دور.

باید توانایی اش را داشته باشي که در هر لحظه از زمان بپذیري که شاید درباره نزدیکترین روابطت اشتباه کرده اي در شناختت در دلبستگیت حتی.

این روزها فارغ از کار و بار روزانه و خستگی شبانه همه اش حس درد دارم حس آدمی را دارم که تمام تنش زخمی است و خراشیده تا بهش دست می گذارد دردش تازه می شود.

پي نوشت: اينها كه نوشتم برگي هم نيست حتي از دفتر دلم،كاش من هم ميتوانستم بي محابا بنويسم لااقل دلم خالي شود. من نمي فهمم چرا خودسانسوري احساسي را توي اين دنياي مجازي هم با خود به دوش مي كشم.

سالگرد

هر روز و سال که می گذرد لحظات و روزهایی را در خاطرمان جا میگذارد

روزهایی که برایشان سالگرد میگیریم در ذهنمان

روزهایی که هر سال اضافه می شوند به تقویم شخصیمان

 غافلیم از اینکه این روزها گواه عمر رفته مان است.

امروز سالگرد دلدادگی من بود

هوا ابری شد باران بارید بوی خاک نم زده پیچید تا تمام اجزای آن روز را برایم زنده کند

روزی که ابرها با خورشید قایم باشک بازی می کردند

روزی که آن روسری کرم روی صورتم بود تا کسی برق نگاهم را نبیند

روزی که طبیعت با تمام اجزایش با من هم سرایی میکرد در آن گذرگاه

امروز هم آسمان بارید تا ابرها و باد مرا همچون روزی در ماه هشت هشت سال پیش ببرد

تا یادم نرود دلدادگی را.

شروعی دوباره

تجربه ۴ماهه زندگی نیمه مشترک را تمام کردیم

و حالا خابگاهی شدم دوباره

و این سبک زندگی قصد رهایی از مرا ندارد.

حالا دوباره برای سال هفتم باید حضور ۴نفر دیگر را در یک فضای ۱۵ متری تحمل کنم

شب ها از صدای خنده ها و نور مهتابی توی چشمهام تا پاسی از شب جان بکنم

و صبح از صدای تلق تولوق ظرفها و جیر جیر کمدهاشان سرم را زیر پتو بکشم و زیر پوستی غرغر کنم

و دست آخر با یک خواب سگی بدو خودم را تا دم در خوابگاه برسانم به امید اینکه ادامه خوابم را روی صندلی سرویس های دانشگاه به پایان رسانم

از همه اینها که گفتم و سبک زندگی دو قرن پیشی و همراه شدنش با تکنولوژی جدید(وایرلس) که نگفتم بگذریم آنچه دیشب مرا آرام می کرد آن حس استقلال شیرینی بود که آدم در حریم شخصیش دارد

آنجا می توانی بریزی و بپاشی و هر وقت دلت خواست جمعشان کنی آنجا اصلا نگران ریختن موهایت روی موکت نیستی آنجا میتوانی ظزفهای شامت را البته اگر شامی در کار باشد آنقدر نشوری تا آنجایی که دیگر ظرفی برایت نمانده باشد می توانی ته شلخته های عالم باشی!

 حالا درست است که آنجا فقط یک تخت و کمد داری که مال توست و البته هیچ ضمانتی هم ندارد برای شخصی ماندنش اما نه کسی آنقدر حق دارد که پا بگذارد درون تو و نه تو مجبوری که آنقدرها نگران روابطت با شریکهای زندگیت باشی خصوصا اینکه از همه شان بزرگتر باشی!

پی نوشت۱:فکر نکنید من آنقدرها که در بالا گفتم شلخته ام ها نه فقط خواستم عقده این چند ماه را خالی کرده باشم.

پی نوشت ۲: حالا خودمانیم حاضرم هر روز خانه ام را تمیز کنم ولی طبقه چهارم ساختمان ۷۱ زندگی نکنم.

یاد ایامی

بذار ببینم از کجا شروع شد

هان از یک چهارشنبه خسته و بی حوصله در انتظار فشار آدمها در هیولایی به نام مترو

شهره را دیدم همراه با تجربه‌اي از گذشته های دور و حسی که دوستش نداشتم

هم کلام شدیم ولو سرد اما خودم حرف را به ۱۰ سال پیش بردم

آن کلاس سرد و نامهربان اول دبیرستان مدرسه تیزهوشان

از بین آن همه همه هم کلاسی فقط اسم سه تاشان یادم مانده بود دو سه تای دیگر را هم با نشانی میز و نیمکتها بود که توانستم از سرگذشتشان بدانم؛ هرچند که شايد اهمیتی برایم نداشتند.

همه چیز تمام شد تا یک چهارشنبه دیگر باز هم در همان راه کسل کننده هر هفته،

ادامه نوشته