"روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد"
اینکه غرق شوی در کارت و خوشحال باشی فقط ازینکه آنقدر خسته ای که نای خودخوری نداری،
اینکه روزی ۱۲ ساعت کار کنی و به خودت نهیب بزنی که هی فقط به کارت فکر کن،
اینکه شبها خستگی از تنت بریزد و صبحها جان بلند شدن از تختت را نداشته باشی،
اینکه سعی کنی به هیچ چیز به طور جدی فکرنکنی-مگر آنکه بی مباحابا خودش را روی تو بیاندازد- تا مبادا پانسمان زخم های دلت باز شود،
اینکه باور کنی که "حرف هایی است برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند"
همه اینها با صدتا اینکه دیگر را باید توی مخت فرو کنی تا یادت نرود اتفاقاتی که ممکن است یک هفته تو را به بدترین هفته ای در تقویم زندگیت تبدیل کند چقدر به تو نزدیکند و تو از واقعیت های اطرافت دور.
باید توانایی اش را داشته باشي که در هر لحظه از زمان بپذیري که شاید درباره نزدیکترین روابطت اشتباه کرده اي در شناختت در دلبستگیت حتی.
این روزها فارغ از کار و بار روزانه و خستگی شبانه همه اش حس درد دارم حس آدمی را دارم که تمام تنش زخمی است و خراشیده تا بهش دست می گذارد دردش تازه می شود.
پي نوشت: اينها كه نوشتم برگي هم نيست حتي از دفتر دلم،كاش من هم ميتوانستم بي محابا بنويسم لااقل دلم خالي شود. من نمي فهمم چرا خودسانسوري احساسي را توي اين دنياي مجازي هم با خود به دوش مي كشم.