یادش بخیر

همین دور و بر

همین روزها و شبهایی که بوی عید را دارند

همین خیابانهای پر دود و شلوغ

همین مراکز خرید بالاشهر و پایین شهر، همین حراج ها

پر از ترس جا ماندن

روزهایی که پر از زحمت رنجهایی شیرین بود

حالا همه این روزها تبدیل به خاطره شدند

روزهایی که زهرا همراهم بود همراه بزنگاه زندگیم بزنگاهی که به میمنت بی نظیریش، خودش و بودنش از یادم نخواهد رفت

روزهایی که تنها گذشت

روزهایی که مرد بودم، زن بودم حتی مادر و پدر هم بودم

حجم بودنم را باور نمی کنم استواریم را

به روبرو که فکر می کنم توان این همه کاره بودن را در خودم نمی بینم

تمام این سالها خودم همه نقشها را به تنهایی بازی کرده ام و حالا

جانی برای نقش اصلی این بازی را هم ندارم

...

پی نوشت:من می خواهم خودم باشم و همه چیز و همه کس سر جای خودش

 

حیف است...

حیفم می آید اشکهایم بریزند

حیفم می آید غم در دلم تار ببافد

حیفم می آید روزهای خوب را به ورطه سقوط بکشانم

حیفم می آید اشک هایم بومی راه راه با  خطهای سیاه از صورتم بسازد

حیفم می آید شادی را از دلم بیرون کنم

اصلا حیفم می آید با تو بودن با تو خوب بودن از دستم سر بخورد

اما با دل غمگینم چه کنم؟

با اشک هایی که دزد سر گردنه چشم هایم شده اند تا امانم را بگیرند

با موریانه هایی که دوره ام کرده اند و ذره ذره گوشه های دلم را میجوند

با نفس های بلندی که از دستم در میروند و رسوایم می کنند

با این ها چه کنم ؟