یادش بخیر
همین دور و بر
همین روزها و شبهایی که بوی عید را دارند
همین خیابانهای پر دود و شلوغ
همین مراکز خرید بالاشهر و پایین شهر، همین حراج ها
پر از ترس جا ماندن
روزهایی که پر از زحمت رنجهایی شیرین بود
حالا همه این روزها تبدیل به خاطره شدند
روزهایی که زهرا همراهم بود همراه بزنگاه زندگیم بزنگاهی که به میمنت بی نظیریش، خودش و بودنش از یادم نخواهد رفت
روزهایی که تنها گذشت
روزهایی که مرد بودم، زن بودم حتی مادر و پدر هم بودم
حجم بودنم را باور نمی کنم استواریم را
به روبرو که فکر می کنم توان این همه کاره بودن را در خودم نمی بینم
تمام این سالها خودم همه نقشها را به تنهایی بازی کرده ام و حالا
جانی برای نقش اصلی این بازی را هم ندارم
...
پی نوشت:من می خواهم خودم باشم و همه چیز و همه کس سر جای خودش