حیفم می آید اشکهایم بریزند

حیفم می آید غم در دلم تار ببافد

حیفم می آید روزهای خوب را به ورطه سقوط بکشانم

حیفم می آید اشک هایم بومی راه راه با  خطهای سیاه از صورتم بسازد

حیفم می آید شادی را از دلم بیرون کنم

اصلا حیفم می آید با تو بودن با تو خوب بودن از دستم سر بخورد

اما با دل غمگینم چه کنم؟

با اشک هایی که دزد سر گردنه چشم هایم شده اند تا امانم را بگیرند

با موریانه هایی که دوره ام کرده اند و ذره ذره گوشه های دلم را میجوند

با نفس های بلندی که از دستم در میروند و رسوایم می کنند

با این ها چه کنم ؟