پشت بر باد

يك وقتهايي هست در زندگي كه آدم احساس مي كند پشتش خالي شده يك هو فرو ميريزد انگار، مثل يك درختي كه تكيه گاهش ديوار بوده و در يك چشم برهم زدن در حالي كه با آرامش به آن تكيه كرده سيلي مي‌آيد و ديوار را با خود مي برد.

اينجور موقعها دل آدم خالي مي شود انگاري كه هيچ چيز نداري براي اعتماد كردن، براي تكيه زدن و دل گرم بودن، هيچ كس را دور و برت حس نميكني براي آرام شدن براي اينكه يقين كني كه تنها نيستي، دلت قرص باشد كه پشتوانه داري تا دلت را رها كني كه هرجا برود و ذهنت پرواز كند و تو دغدغه نداشته باشي. پاهايت سست مي شود خودت را مي‌كشاني و اين طرف و آن طرف مي‌بري. حتي صداي تق تق استخوان هايت را مي شنوي.

فقط خودت مي ماني، خودت برمي‌گردد به اصل وجود خودت، به اصالت ذات به اينكه فقط خود توست كه تا ته دنيا تا هميشه با توست و تو بايد پاس بداريش، اينجور وقتها تازه ياد خودت مي افتي مي بيني كه چقدر بي‌توجه بودي بهش، چقدر تنها مانده چقدر رنج كشيده از ديده نشدن، از به حاشيه رفتن، از تنهايي. دلت براي دلت مي‌سوزد كه چقدر مهجور مانده.

تجربه ام مي گويد اين جور وقتها هيچ كاري نميتواني بكني يعني آدم كه نمي تواند در مدتي كوتاه براي خودش پشتوانه درست كند، ستون بسازد، همان تكيه گاه را عمري طول كشيده تا ذهنت ساخته و باور كرده و بعد بهش تكيه زده، مگر چقدر چيز يا كس با ارزش در دنيا براي تو هست كه ارزش تكيه گاه شدنت را داشته باشند.

اينجور وقتها پرخاشگر مي‌شوم همه چيز و همه كس را مقصر مي بينم و به زمين و زمان بدو بيراه مي‌گويم و هرچه زور ميزنم اشك نريزم باز از دستم در مي رود.

شايد زمان راه حل خوبي باشد براي  آرام شدن، براي ترميم شدن، براي اينكه خودت را پيدا كني براي اينكه كم كم ديوار سيل برده را پابرجا كني اما اين زمان چقدر اينجور وقتها دير مي گذرد.

تولد

درك روز تولد به عنوان يك روزي كه يك شروع و پاياني دارد برايم كمي سخت بود اما امسال خيلي خوب پذيرفتمش. نميدونم شرايط چقدر تاثير داشت به اينكه در طول روز دم به دم يادم نيايد كه امروز تولدم هست و بايد يك اتفاق خفن بيفتد و واي بايد ال باشد و بل.

مطمئنا نگراني و دلهره اي كه براي خانه مان داشتم در اينكه مدام در فكر تولدم نباشم بي تاثير نبود و البته امسال بر خلاف سالهاي پيش مجالي براي فكرهاي فلسفي مختص روز تولدم نداشتم. به كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و اين حرفها اصلا توي ذهن درهم و برهم من جا باز نكرد و من فقط از چند روز قبل به خودم مي گفتم كه يك روز هست مثل بقيه روزها كه احيانا براي چند آدم انگشت شمار مهم هست و كمي بيشتر از آن  به ياد دارندش. و اصلا چه فرقي ميكند امروز و فردا و روزهاي ديگر و بودن و نبودن من جز براي همان چند نفر چه اهميتي دارد و خيلي پيشرفته ترش اينكه اين همه سال بوده اي و حالا كه داري و به ربع قرن ميرسي چه كرده اي چه دردي از دنيا برداشته اي كه به خودت ببالي و به آرامش برساندت و حداقلش از خودت راضي باشي.

هر سال با همين اوصاف حال خودم و ايضا همراه هميشگي اين روزم را به يك ترتيبي خراب ميكردم اما امسال  تمام اينها گم شد در آشفته بازار تصميم سختمان.

اما وقتي كه از غم غرق شدن در سختي زندگي در اين روزها پتو را روي سرم كشيدم و به رختخواب خزيدم و داشتم به زمين و زمان لعنت مي فرستادم كيك و شمع و كادو از جا بلندم كرد  وخنداندم. با اينكه ناي نشستن نداشتيم اما تولد بازي كرديم و خنديدم.

تمام اين تلاشي كه براي آوردن خنده بر لب من كرد برايم ازهمه چيز دوست داشتني تر بود، صرف كردن انرژي و تمركز در اين روزها برايمان خيلي خيلي دشوار شده آن هم انرژي برگزاري تولد دونفره و انتخاب هديه براي من كه ميدانم جز سختترين كارهاي زندگيش شده!

ميخواهم بگويم همه اينها مي‌شود تعريف دلبستگي و كليد دلهايمان. يادمان مي ماند كه براي هم تا چه حد از وجودمان مايه گذاشته ايم، در گذر روزان و شبان كه به سال مي رسند و در برگهايي از دفتر زندگيمان كه روي عكسهاي ديجيتالي افتاده اند يادمان مي آيد كه چه گذشت و چگونه گذشت. تار و پود دلها وقتي در هم تنيده شد ديگر حتي شايد خود دو تن هم نتوانند از هم بازش كنند.

25 ساله شدم.