يك وقتهايي هست در زندگي كه آدم احساس مي كند پشتش خالي شده يك هو فرو ميريزد انگار، مثل يك درختي كه تكيه گاهش ديوار بوده و در يك چشم برهم زدن در حالي كه با آرامش به آن تكيه كرده سيلي مي‌آيد و ديوار را با خود مي برد.

اينجور موقعها دل آدم خالي مي شود انگاري كه هيچ چيز نداري براي اعتماد كردن، براي تكيه زدن و دل گرم بودن، هيچ كس را دور و برت حس نميكني براي آرام شدن براي اينكه يقين كني كه تنها نيستي، دلت قرص باشد كه پشتوانه داري تا دلت را رها كني كه هرجا برود و ذهنت پرواز كند و تو دغدغه نداشته باشي. پاهايت سست مي شود خودت را مي‌كشاني و اين طرف و آن طرف مي‌بري. حتي صداي تق تق استخوان هايت را مي شنوي.

فقط خودت مي ماني، خودت برمي‌گردد به اصل وجود خودت، به اصالت ذات به اينكه فقط خود توست كه تا ته دنيا تا هميشه با توست و تو بايد پاس بداريش، اينجور وقتها تازه ياد خودت مي افتي مي بيني كه چقدر بي‌توجه بودي بهش، چقدر تنها مانده چقدر رنج كشيده از ديده نشدن، از به حاشيه رفتن، از تنهايي. دلت براي دلت مي‌سوزد كه چقدر مهجور مانده.

تجربه ام مي گويد اين جور وقتها هيچ كاري نميتواني بكني يعني آدم كه نمي تواند در مدتي كوتاه براي خودش پشتوانه درست كند، ستون بسازد، همان تكيه گاه را عمري طول كشيده تا ذهنت ساخته و باور كرده و بعد بهش تكيه زده، مگر چقدر چيز يا كس با ارزش در دنيا براي تو هست كه ارزش تكيه گاه شدنت را داشته باشند.

اينجور وقتها پرخاشگر مي‌شوم همه چيز و همه كس را مقصر مي بينم و به زمين و زمان بدو بيراه مي‌گويم و هرچه زور ميزنم اشك نريزم باز از دستم در مي رود.

شايد زمان راه حل خوبي باشد براي  آرام شدن، براي ترميم شدن، براي اينكه خودت را پيدا كني براي اينكه كم كم ديوار سيل برده را پابرجا كني اما اين زمان چقدر اينجور وقتها دير مي گذرد.