تغییر
از وقتي يادم مي ياد، جنبشی در ما به وجود آمد علیه تغییر. دبیرستان كه بوديم با هم مسابقه تغیبر نکردن میگذاشتیم، به هم پز می دادیم، تو سر هم می زدیم که چه ؟ که من با گذشت زمان و تغییر شرایط تغییر نکرده ام اما فلانی چرا! خیلی وقتها این پدیده تغییر پتکی می شد تا توی سر رفیق شفیقت بزنی، به رفیقت بگویی تو مثل قبل من رو دوست نداری مثل قبل من رو تحویل نمیگیری اما من ....
تغییر در آن زمان شامل تغییرات ظاهری بود و احساسی و رفتاری.
به دانشگاه که آمدیم همه حرف از تغییر می زدن که هی فلانی رفت دانشگاه عوض شد، قرتی شد، کافر شد، و ال و بل. بعد هی ما را به مبارزه طلبیدند که بگوییم نه ما ازوناش نیستیم!
این پروسه ادامه پیدا کرد تا یه جایی همین نزدیکی ها که کم کم حس کردم تغییر نکردن نه تنها مقوله پر افتخاری نیست بلکه می تواند آفت زندگی باشد. خوب است که آدم بنیانهای اخلاقیش را حفظ کند اما نه اینکه اصول و روش های رفتاری و سبک زندگی و نگرشش به دنیا و امورات زندگی همیشه دست نخورده بماند. بازنگری در درونیات و برونیات وظیفه یک آدمی است که ادعای تفکر دارد وگرنه مردابی بیش نیست.
همه این مقدمه چینی را کردم که بگویم تغییر حتی در کوچکترین سطحش(نه حتی آنچه در بالا گفتم) حال آدم را دگرگون می کند. نشاط می دهد، حرارت زندگی را بالا می برد، کسالت و روزمرگی را از دل آدم می شوید.
فضای دور و برمان را بعد از مدتها(۶ ماه) تغییر دادیم و همان دم که با تحسین به درو دیوار و و بعد خودمان نگاه می کردیم از این تغییرات جزئی لذت بردیم. چیزی درونمان تکان خورد؛ میل به زندگی، میل به تحرک و جوشش، میل به تغییر گونه های دیگر زندگی و حس لذت.
خوشحالم که هنوز چیزهای کوچک شادمان می کند که هنوز لبریز میشویم حتی بعد از کسالت های روحی .
اهداف مشترک حتی اگر کوچک باشند آدم ها را به هم گره می زنند.