تولد

درك روز تولد به عنوان يك روزي كه يك شروع و پاياني دارد برايم كمي سخت بود اما امسال خيلي خوب پذيرفتمش. نميدونم شرايط چقدر تاثير داشت به اينكه در طول روز دم به دم يادم نيايد كه امروز تولدم هست و بايد يك اتفاق خفن بيفتد و واي بايد ال باشد و بل.

مطمئنا نگراني و دلهره اي كه براي خانه مان داشتم در اينكه مدام در فكر تولدم نباشم بي تاثير نبود و البته امسال بر خلاف سالهاي پيش مجالي براي فكرهاي فلسفي مختص روز تولدم نداشتم. به كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و اين حرفها اصلا توي ذهن درهم و برهم من جا باز نكرد و من فقط از چند روز قبل به خودم مي گفتم كه يك روز هست مثل بقيه روزها كه احيانا براي چند آدم انگشت شمار مهم هست و كمي بيشتر از آن  به ياد دارندش. و اصلا چه فرقي ميكند امروز و فردا و روزهاي ديگر و بودن و نبودن من جز براي همان چند نفر چه اهميتي دارد و خيلي پيشرفته ترش اينكه اين همه سال بوده اي و حالا كه داري و به ربع قرن ميرسي چه كرده اي چه دردي از دنيا برداشته اي كه به خودت ببالي و به آرامش برساندت و حداقلش از خودت راضي باشي.

هر سال با همين اوصاف حال خودم و ايضا همراه هميشگي اين روزم را به يك ترتيبي خراب ميكردم اما امسال  تمام اينها گم شد در آشفته بازار تصميم سختمان.

اما وقتي كه از غم غرق شدن در سختي زندگي در اين روزها پتو را روي سرم كشيدم و به رختخواب خزيدم و داشتم به زمين و زمان لعنت مي فرستادم كيك و شمع و كادو از جا بلندم كرد  وخنداندم. با اينكه ناي نشستن نداشتيم اما تولد بازي كرديم و خنديدم.

تمام اين تلاشي كه براي آوردن خنده بر لب من كرد برايم ازهمه چيز دوست داشتني تر بود، صرف كردن انرژي و تمركز در اين روزها برايمان خيلي خيلي دشوار شده آن هم انرژي برگزاري تولد دونفره و انتخاب هديه براي من كه ميدانم جز سختترين كارهاي زندگيش شده!

ميخواهم بگويم همه اينها مي‌شود تعريف دلبستگي و كليد دلهايمان. يادمان مي ماند كه براي هم تا چه حد از وجودمان مايه گذاشته ايم، در گذر روزان و شبان كه به سال مي رسند و در برگهايي از دفتر زندگيمان كه روي عكسهاي ديجيتالي افتاده اند يادمان مي آيد كه چه گذشت و چگونه گذشت. تار و پود دلها وقتي در هم تنيده شد ديگر حتي شايد خود دو تن هم نتوانند از هم بازش كنند.

25 ساله شدم.

چرخ گردون

از روزهایی که به عنوان كارمند وارد سیستم دولتی شدم خیلی نمی‌گذرد، هنوز تا سه سالش تموم بشود، حدود دو ماه مانده.

محيط كاري من در آن زمان با الان خيلي فرق مي‌كرد. من به عنوان يك تازه وارد در واحدي كه آن موقع بيشتر شبيه گروه دوستي بود، خيلي زود و خوب جذب شدم. بر خلاف ترس و تصوري كه از محيط كار داشتم و اينكه هميشه توام با زيرآب زني و توطئه عليه هم ديگر هست، از حسن حادثه اينطور نشد و خيلي زود رابطه صميمي اين گروه به من نيز رسيد و من آدمهايش را پذيرفتم و پذيرفته شدم.

مدير ما مدير نبود، دوست بچه ها بود و هميشه خودش را كنار ما قرارمي داد هيچ وقت از بالا بهمان نگاه نكرد، با احترام خطابمان ميكرد و اصلا داد و فرياد نمي كرد، به ياد ندارم كه در آن زمان با اخم با من حرف زده باشد. حتي گاهي تلاش ميكرد پدرانه برايمان در مسائل شخصي هم دلسوزي كند، خانه ات را بخر زودتر تا گران نشده، عروسيت چي شد؟ بريد اين خانه را ببينيد شايد پسنديد و ...

هر روز مي رفت بيرون خوراكي مي خريد : يك روز پيراشكي ، يك روز بستني، يك روز شيريني و ... بعد همه را صدا ميزند اتاقش كه بياييد خستگي در كنيد و بعد بريد سر كارتان. چقدر تعريف مي‌كرد از همه مان و مرتب مي‌گفت خدا را هميشه شاكر است كه آدمهاي خوبي را در اين مجموعه كنار هم قرار داده.

اول‌ها از خوشحالي اسم و رسم اينجا و ايضا اين رفيق‌هاي شفيق كه داشتم پيدا مي كردم و از هيچ كمكي براي من فروگذار نبودند رسما ذوق مرگ بودم، باورم نمي‌شد در اين دوره زمانه، در اين شهر درندشت همچو آدمهايي هنوز هم بر قرار باشند؛ هر چند دوران مزخرف خلا را در روابط عاطفي و زندگي شخصيم در حال طي كردن بودن اما با خودم فكر مي‌كردم اين نعمت_ محيط شغلي آرام و صميمي_ پاداش روزهاي سختي است كه گذشته و مي گذرد و اي وسوسه فكري شادم مي‌كرد. خود رئيس و چند تا ازاین همکاران محترم از كساني بودند كه وجودشان به من آرامش مي‌داد. در تمام اين مدت _به غير از سه ماه اخير_ هميشه خدا را شاكر اين موقعيت بودم، با خودم عهدها بستم كه چه كارها بكنم و از خجالت خدا در بيام.

فكر ميكردم پايدارترين محيط زندگي من بعد از خانواده محل كارم هست و آدمهايش. بعد از گذشت سالهاي دبيرستان و دانشگاه و سالهاي تمام نشدني خوابگاه فكرش را هم نمي كردم كه اينجا هم آدمهاي دور برم اينقدر ساده بيايند و بروند. ولي چرخ گردون معنايش را با اسمش يدك مي كشد.

رئيس كم كم عوض شد و به قول دوستي ميز رياست گرفتش، آدمها اندك اندك رنگ باختند و الوان شدند، دوستي ها جا به جا شد، صميميت ها بعضا به كدورت كشده شد و رفتار خشك اداري بود كه در اين ميان به دامن گروه دوستيمان چنگ انداخت. شايد جرقه اش از زمزمه رفتن ليلا شروع شد و در نهايت به جايي رسيد كه عزيزكرده رئيس كه به سرش قسم مي‌خورد، با امضاي خودش اخراج شد!

دوست دلسوزي كه فكر مي‌كردم هميشه هوايم را دارد چنان راه تنفسم  را بسته كه گاهي به سرفه مي‌اندازندم و اشكم را در مي اورد. لامصب مثل منواكسيد كربن بي صدا ملت را خفه مي‌كند.

يادم نمي آيد از كي شروع شد تصور وحشتناك جمعه ها براي آغاز هفته جديد و تحمل آدمهاي به ظاهر مهربان. چنان نرم نرمك به دلم خزيد كه نفهميدم از كجا و كي شروع شد.

حالا با خودم درگيري استراتژيك پيدا كرده ام كه چطور با اين آدمهايي كه در بخش اول اين متن توصيفشان كردم رفتار كنم كه آسيب كمتري ببينم. چطور شرشان را از سر روح و روانم كم كنم. حالا كه اينجا شده عين تمام محيط هاي كاري مملكتم، من هم به ناچار دارم زور ميزنم تمرين كنم كه نبايد دل و زبانم يكي باشد. حس تهوع آور لبخند زدن به كسي كه هيچ تعلقي نسبت بهش نداري و حتي خنثي هم نيستي نسبت بهش، دارد بالا پايين ميپرد كه خودش را يكجا توي ذهنم جا بدهد.

محدثه كه رفت باورم شد كه اينجا كجاست و من در كجاي دنيايم، من دير باورم در پذيرش اشتباه تصورات الكي خوشانه ذهنم، شايد يك جور ساده لوحي باشد.

اما هنوز يك معمايي را نتوانسته ام حل كنم، اينكه آدمها از اول همينطوري بودند و من ساده انگارانه همه چيز را گل و بلبل ديدم و حالا زمان، پرده از چهره آدمها و محيط دور برم برداشته يا نه، آدمها در فرايند تغييراتي كه در گذر زمان مي‌كنند و در جريان فعل و انفعالات ذهنيشان و با ديگران به اين نتيجه مي‌رسند كه دلسوز و مهربان بودن به جايي نمي رسانندشان و بايد براي پيشرفت، گرگ شوند و بدرند. اين مي‌شوند كه الان شده اند، و يا تلفيي از هر دو.

به قول سهراب:

به قول سهراب: من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم: خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.


پاورقي 1: احساس بزرگ شدن ميكنم حسي كه با پيامدهاي خوبي همراه نشد اما يادگيري هميشه به آدم اعتماد به نفس مي‌دهد.

پاورقي 2:اينكه گفتم تا سه ماه پيش شاكر خدا بودم معنيش اين نيست كه حالا پررو بازي درمي‌آورم و به خدا گير مي‌دهم نه، الان ديگر فكر نمي‌كنم كه واي چه سري چه دمي عجب پايي!

دو کلمه

همین جمعه ای که نشسته بودیم و با حس شیرین توام با افسوس گذر زمان و ایضا لبخند بر لب، خاطرات گذشته مان را مرور می کردیم بعد از یک مدت طولانی در پس و پیش کردن خاطرات یادش کردم.

آن شبی را که در همین هوای پاییزی جلو در سبز خابگاه ۱۳ آبان، در خياباني كه به رسم اسمش نقطه شروع وصال ما بود، دست و پا می‌زدیم برای دل بریدن از تن هم تا فردا عصر و مرتب نگاهمان به ساعت بود تا ثانیه ی دیرتر از موعد در برابر چشمان آقای نگهبان رد نشوم.

دست تو بر دوش من بود و شانه به شانه کوچه را تا انتها طی می کردیم که آن اجل معلق با سرعت از کنارمان رد شد، ایستاد، برگشت و چند ثانیه خوب مرا برانداز كرد و بعد رفت.

قلب من از جا کنده شد و تو هم به تبع من حالت دگرگون. تمام استرس و غم عالم جایش را به آن هیجان و دلدادگی چند ثانیه قبل داد.

از دلهره روزهاي بعدش نمي‌گويم، از روزي كه مرا در دفترش صدا زد و كلي برايم نصيحت كرد و رجز خواند، از اينكه تا چند وقت دلم از جا كنده ميشد از ترس اينكه مبادا خبرش را به گوش پدرم برساند.

يادت هست همين دو روز پيش كه يادش كرديم هنوز از دلم تلخيش بيرون نرفته بود و حس كردم در بين همه آن خاطرات شيرين چه جوري مزه ذهنم گس شد.

امروز هفت سال از آن روزهاي تلخ و شيرين گذشته و ولي دست بر قضا تلفن آموزش دانشگاه را او بايد برمي‌داشت و با آن لهجه اش با من كل مي انداخت كه من يكهو بگويم صبر كن صبر كن تو خانم فرقاني نيستي و بعد او با ذوق اينكه يكي از پشت گوشي شناختتش با تاني بگويد بله؛ و من تمام حسم را بعد از هفت سال در دو كلمه از پشت گوشي تلفن بگويم: ازت متنفرم.

بعدش دلم بهم مي‌گفت كاش حرفهاي بيشتري نثارش مي‌كردي اما مي‌بينم اين دو كلمه همه حس من بود نه بيشتر و نه كمتر بقيه اش همه اضافات بود.

دلم انگار خالي شد.

زندگی

بعد از همه سیاهی ها تو را می سرایم

تویی که "خوبی" واژه کمی است برای نامیدنت

بارها در دلم گفته ام که "خوبی" فراتر از آن را اما نتوانسته ام بر زبان آرم.

نگران می شوم گاهی از خوب بودنت

دلم می لرزد از هراس نبودنت

از اینکه کم باشم برایت.

آدمها برايم غريبه مي‌شوند، وقتي تو در نظر خيلي خب مي شوي

گاهی تو تنها سرمایه منی

دوست ندارم آن لحظاتم را

من تو را در اوج خودم می خواهم.

محقر واژه پستی نیست وقتی که زندگی اش کنی

این روزها در سکوتم تو را سیر می کنم

راضیم به بودنت حتی به قیمت سر و صدای استخوانهایم وقتی که دیگر نه پتو و نه حتی تن تو مرا کفاف نمی‌دهد.

نه اینکه دلم تنگ نشود برای گذشته ام نه، من اصلا آدم گذشته ام و رویاهای گذشته، اما این روزها امیدم به نمی دانم چه است.

زیر لب می گویم که نشنوی اما خوشحالم که تو از من بی تاب تری برای همه چیز.

من عاشق چای خوردن و حرف زدن توی این شبهای بلندم، اصلا پایم به خانه که می رسد یادم می رود چای زیاد، برایم خوب نیست.

من حتی عاشق صفت محقرم وقتی که قرار باشد زندگی ما را توصیف کند.


پی نوشت۱: از خودم راضیم که بعد از این همه وقت و این همه وسوسه درونم برای نوشتن غمهای این یک ماه توانستم حسهایم روشنم را به قلم بیاورم.

پی نوشت۲: جای خالي محدثه هنوز هم که هنوز است، بدجوری حالم را بد می کند؛ روزها تا قبل از ظهر ذهنم گمان می‌کند که می آید بعد از آن هم به امید فرداست. هنوز نپذیرفته که نیست، نمی آید.

پي نوشت3: از مردن نمي گويم وقتي كه درباره زندگي نوشته ام. فقط "كه رحمت بر آن تربت پاك باد"

 

خودم

دلم برای خودم تنگ شده

دلم برای آن اتاق شش متری با در و دیوار سفید و خالی

چه آرامشی داشت برای من، چه لذتی بود این تنهایی

تمام دنیای من در انتظار آن اتاق خالی بود، یک حریم شخصی امن

آن صندوقچه که همیشه کلیدش همراهم بود از ترس دیده شدنم

دلم لک زده برای نوجوانی کردنم

برای خوابیدن روی زمین، روی فرش گلی زبر و خیره شدن به سقف سفید اتاق

گوش دادن به آهنگهایی که بادقت انتخاب میشد در آن محدودیت ها، از دل امکاناتی که نبود با آن هدفن اسکلتی

"یه دیواره یه دیواره که پشتش هیچی نداره"

و فکر کردن و بافتن و خیال بستن تا ته دنیا

چیدن و خراب کردن پازل آرزوها و اینکه نفهمم کی و کجای این رویاهای پراکنده خوابم مي‌برد

چه تنها بودم با خودم، چه لدتی داشت غرق شدن در خودم

راستی خودم الان کجاست؟ دلم برایش تنگ شده

برای خودم که بیدار بود تا سپیده دم و در دنیای دیگری به خواب می‌رفت

برای خودم، برای اتاقم، برای سکوت مطلق خانه مان، برای اشکهایم که روی دفتر شعرهام می چکیدند

برای گوش دادن آهنگهای رادیو فردا و از همه مهمتر برای فکر کردن قبل از خواب.

پي نوشت:عقده شده برایم توی این تهران لعنتی قبل از خواب فکر کنم به امروز و فردایم

دلم تنگ شد

دلم برای بهاره با اون اووووو گفتن‌ها و خنده های از ته دلش تنگ شده

دلم برای فاطمه و ناز کردن‌هاش تنگ شده، دلم تنگ شده که بهش بگم خاله قورباغه و اونم با قهر بگه خودتی پی پی!

دلم برای رک حرف زدن‌ها و به دل نگرفتن ها و خندیدن های بعدش تنگ شده،

دلم می خواد با بهاره بشینیم و به ترک دیوار بخندیم و نفهمیم ساعت چه جوری گذشت.

دلم میخاد بهاره بهم بگه مریم بگیر بخواب دیگه مگه تو صبح نمیخوای بری سر کار!

راستی چطوری ما در کسری از ثانیه شام درست می‌کردیم و یه لشگر آدم یهو جمع می‌شد!

دلم تنگ شده برای مشاوره دادن!

این وسط از سه سال خاطره با زهرا فقط روزهای آخرش توي ذهنم مونده،زهرا توي راه پله ها و گوشي به دست و آشفته

يا روي تخت، تكيه به ديوار و صداي نرم كيبورد لپتاپ، راستي چرا زهرا؟

من اعتقادي ندارم اما شايد بشه گفت عدد هفت براي من عدد شانسه! هفت سال دوستي، هفتمين و بهترين سال خوابگاه، هفت شهريور ...

شام آخر

امشب باید شاد باشیم

شاد باش آخرین شامگاه زندگانی در خوابگاه

آخرین شب لودگی ها، اشک ها و قهقهه های تکرار نشدنی

آخرین شب دلداری به هم اتاقی

"هم اتاقی برس به دادم"

یک عمر گذشت، سالهای این زندگانی به تقدس رسیدند: ۷ سال تمام!

شاید توی این هفت سال خیلی چیزها عوض شد: من، زندگی، عشق و خیلی چیزهای دیگر

دلم چند روزی است که تنگ می شود برای این سالهای دور و دیر

تمام شد تمام!

من را آزمود در تمام این سالهای سخت

یاد گرفتم صبور باشم یاد گرفتم خشمم رو قورت بدهم تا به کسی سرایت نکند یاد گرفتم غم خوار باشم و بسازم

بزرگ شدم من، بالیدم، حتی با همه سختی ها از بد خوابی ها و بی کسی ها و غمهای طولانی تا دوستی های بی نظیر بی ادعا دوستش دارم این سالهای رفته را.

دلم تنگ می شود میدانم

حتی همین لحظه و در صدای شاد موزیک

زندگی جدیدی در راه است.

خداحافظ شب های بی نهایت تنهایی

خداحافظ هم اتاقی

بیوتن

روزهایم را در این شهر داغ و دود زده خوابگردانه می گذرانم و شبها ساعتم مرا برای آغاز این خوابگردی نوید می دهد.

دلم سرد است به مردم این شهر، دلم ازین بیگانگی ها دلگیر است، آفتاب داغ این روزها حتی سرمای نگاه آدمها را آب نمی کند.

چشمانم گرم نیست، دلم حتی، من مال این شهر نیستم این شهر مرا با خود به دنیای خاکستری ها می برد.

من دوست ندارم معصومیت چهره پسر سیزده چهارده ساله ای را ببینم که ملتمسانه از سرباز محافظش می خواهد دستبندش را باز کند وهی کیف پولش را روی دستبندش می چرخاند تا از چشمان متعجب من پنهان کند، دلم از نگاش به درد می آید.

دلم خوش است به پایان روزهای کسل و بی روح و بی تعلق اداری، هفته من با چهارشنبه ها شروع می شود، چهارشنبه هایی که عزم دیار می کنم.

اما حتی آرامم آنجا نیست، وسعت روحم آنجا تبدیل به یک مزرعه حصار کشیده می شود.

یاد گرفته ام اینجا را بیشتر تحمل کنم.

هنوز بعد سالها نفهمیده ام من به کجا تعلق دارم، من مال کجایم و کجای این دنیا مال من، شهر من، خانه من.

من بیوتنم، بی وطن.

یادش بخیر

همین دور و بر

همین روزها و شبهایی که بوی عید را دارند

همین خیابانهای پر دود و شلوغ

همین مراکز خرید بالاشهر و پایین شهر، همین حراج ها

پر از ترس جا ماندن

روزهایی که پر از زحمت رنجهایی شیرین بود

حالا همه این روزها تبدیل به خاطره شدند

روزهایی که زهرا همراهم بود همراه بزنگاه زندگیم بزنگاهی که به میمنت بی نظیریش، خودش و بودنش از یادم نخواهد رفت

روزهایی که تنها گذشت

روزهایی که مرد بودم، زن بودم حتی مادر و پدر هم بودم

حجم بودنم را باور نمی کنم استواریم را

به روبرو که فکر می کنم توان این همه کاره بودن را در خودم نمی بینم

تمام این سالها خودم همه نقشها را به تنهایی بازی کرده ام و حالا

جانی برای نقش اصلی این بازی را هم ندارم

...

پی نوشت:من می خواهم خودم باشم و همه چیز و همه کس سر جای خودش

 

حیف است...

حیفم می آید اشکهایم بریزند

حیفم می آید غم در دلم تار ببافد

حیفم می آید روزهای خوب را به ورطه سقوط بکشانم

حیفم می آید اشک هایم بومی راه راه با  خطهای سیاه از صورتم بسازد

حیفم می آید شادی را از دلم بیرون کنم

اصلا حیفم می آید با تو بودن با تو خوب بودن از دستم سر بخورد

اما با دل غمگینم چه کنم؟

با اشک هایی که دزد سر گردنه چشم هایم شده اند تا امانم را بگیرند

با موریانه هایی که دوره ام کرده اند و ذره ذره گوشه های دلم را میجوند

با نفس های بلندی که از دستم در میروند و رسوایم می کنند

با این ها چه کنم ؟