بعد از همه سیاهی ها تو را می سرایم

تویی که "خوبی" واژه کمی است برای نامیدنت

بارها در دلم گفته ام که "خوبی" فراتر از آن را اما نتوانسته ام بر زبان آرم.

نگران می شوم گاهی از خوب بودنت

دلم می لرزد از هراس نبودنت

از اینکه کم باشم برایت.

آدمها برايم غريبه مي‌شوند، وقتي تو در نظر خيلي خب مي شوي

گاهی تو تنها سرمایه منی

دوست ندارم آن لحظاتم را

من تو را در اوج خودم می خواهم.

محقر واژه پستی نیست وقتی که زندگی اش کنی

این روزها در سکوتم تو را سیر می کنم

راضیم به بودنت حتی به قیمت سر و صدای استخوانهایم وقتی که دیگر نه پتو و نه حتی تن تو مرا کفاف نمی‌دهد.

نه اینکه دلم تنگ نشود برای گذشته ام نه، من اصلا آدم گذشته ام و رویاهای گذشته، اما این روزها امیدم به نمی دانم چه است.

زیر لب می گویم که نشنوی اما خوشحالم که تو از من بی تاب تری برای همه چیز.

من عاشق چای خوردن و حرف زدن توی این شبهای بلندم، اصلا پایم به خانه که می رسد یادم می رود چای زیاد، برایم خوب نیست.

من حتی عاشق صفت محقرم وقتی که قرار باشد زندگی ما را توصیف کند.


پی نوشت۱: از خودم راضیم که بعد از این همه وقت و این همه وسوسه درونم برای نوشتن غمهای این یک ماه توانستم حسهایم روشنم را به قلم بیاورم.

پی نوشت۲: جای خالي محدثه هنوز هم که هنوز است، بدجوری حالم را بد می کند؛ روزها تا قبل از ظهر ذهنم گمان می‌کند که می آید بعد از آن هم به امید فرداست. هنوز نپذیرفته که نیست، نمی آید.

پي نوشت3: از مردن نمي گويم وقتي كه درباره زندگي نوشته ام. فقط "كه رحمت بر آن تربت پاك باد"