دو کلمه
همین جمعه ای که نشسته بودیم و با حس شیرین توام با افسوس گذر زمان و ایضا لبخند بر لب، خاطرات گذشته مان را مرور می کردیم بعد از یک مدت طولانی در پس و پیش کردن خاطرات یادش کردم.
آن شبی را که در همین هوای پاییزی جلو در سبز خابگاه ۱۳ آبان، در خياباني كه به رسم اسمش نقطه شروع وصال ما بود، دست و پا میزدیم برای دل بریدن از تن هم تا فردا عصر و مرتب نگاهمان به ساعت بود تا ثانیه ی دیرتر از موعد در برابر چشمان آقای نگهبان رد نشوم.
دست تو بر دوش من بود و شانه به شانه کوچه را تا انتها طی می کردیم که آن اجل معلق با سرعت از کنارمان رد شد، ایستاد، برگشت و چند ثانیه خوب مرا برانداز كرد و بعد رفت.
قلب من از جا کنده شد و تو هم به تبع من حالت دگرگون. تمام استرس و غم عالم جایش را به آن هیجان و دلدادگی چند ثانیه قبل داد.
از دلهره روزهاي بعدش نميگويم، از روزي كه مرا در دفترش صدا زد و كلي برايم نصيحت كرد و رجز خواند، از اينكه تا چند وقت دلم از جا كنده ميشد از ترس اينكه مبادا خبرش را به گوش پدرم برساند.
يادت هست همين دو روز پيش كه يادش كرديم هنوز از دلم تلخيش بيرون نرفته بود و حس كردم در بين همه آن خاطرات شيرين چه جوري مزه ذهنم گس شد.
امروز هفت سال از آن روزهاي تلخ و شيرين گذشته و ولي دست بر قضا تلفن آموزش دانشگاه را او بايد برميداشت و با آن لهجه اش با من كل مي انداخت كه من يكهو بگويم صبر كن صبر كن تو خانم فرقاني نيستي و بعد او با ذوق اينكه يكي از پشت گوشي شناختتش با تاني بگويد بله؛ و من تمام حسم را بعد از هفت سال در دو كلمه از پشت گوشي تلفن بگويم: ازت متنفرم.
بعدش دلم بهم ميگفت كاش حرفهاي بيشتري نثارش ميكردي اما ميبينم اين دو كلمه همه حس من بود نه بيشتر و نه كمتر بقيه اش همه اضافات بود.
دلم انگار خالي شد.