دلم!
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام ! همین
نه ؟ نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
...
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
...
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
زنده ياد حسين پناهي
پي نوشت 1:
نرو به زیر کار و بار دلبران، گران
نرو نرو نرو، نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد
از کران تا کران
دلت چه شد؟ دلت چه شد؟
به باد رفت،
تمام ایدهها و آرزو، ز یاد رفت
پي نوشت 2: اين روزا وقتي حس وبلاگ نوشتنم ميآيد، شعرهايي بر زبانم ميآيند كه بارها گوششان دادهام.