انگار نه انگار
انتظار به سر آمد
ديدمت اما
شوق بيست روز انتظار در پشت نگاه تو مرده بود
من اما خندهام از سر شوقي بي اختيار بود
و تو اما
انگار نه انگار
دست خودم نبود که چشم از نگاهت بردارم
ملتمسانه از نگاه تو دلتنگي مي جستم اما
بيگانگي در نگاه خيره ي تو به در و ديوار اين غريبستان چنگ بر من مي انداخت
چگونه شد که غريبه شد شهر پيوندها؟
نمي دانم
شايد هميشه بود و نمي ديدم
مي دانم غم ديوانه وار اين هيچستان يگانگي را از تو دزيد
اما کاش
تو هم مثل من نمي توانستي به رويم لبخند نزني
کاش محبت نگاهت مرا ديوانه مي کرد
کاش........................
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۸۷ ساعت 22:0 توسط بی قرار
|