بی اراده
پشت خم کردم از این بار فریادها
کسی اما نشنید که گلویم دارد پاره می شود
من خود در تردید رفتن و ماندنم
اما
چه احمقانه تن داده ام به به بازی کودکانه ها
و دل خوش کرده ام
به بادی که سرد می وزد
و سوزش
استخوان می ترکاند
من بی گناهم ...
تو بی گناهی ...
آنها هم بی گناهند ...
پس تقصیر که بود که کوه غصه باز بر سرم هوار شد؟!...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 22:32 توسط بی قرار
|