چه روزگار عجیبی

گاهی همه چیز از دستم در میرود

نمی دانم کجایم و چه می کنم

همه دانای کل شده اند و هی توی سرم می زنند که

"تو نمی فهمی"

و فقط همه می فهمند...!

شاید همه راست می گویند

و به قول یکی مثل من

ما احمق بی شعوریم..........................!!!!!!!!!!!!

کلافه شدم از حرف هایی که شنیدم و هیچ گاه در گوشم نرفت

من ذاتا زبان نفهم و قدم ـ غدم ـ

کاش یک نفر می فهمید که چقدر دست و پایم بستست

نمی دانم چرا دیگر تردید هایی که دیگران به جانم می اندازند

دیگر اثر ندارد

حتی شک نمی کنم که راهم درست است یا نه

من واکسینه شدم از حرف هایی که هیچ گاه گوش نکردم

.......................................................................................................................

پ ن: دیر شد اما همیشه  بودم سرم عجیب شلوغ بود اما حالا خلوت تر شده!