می نویسم تا نپوسم
حرفی نمانده برای گفتن
یا نابودت می کنند و یا
خودت خودت را..........
بگذار زمان تو را به سوی نادانسته ها پیش ببرد
به کسی چه که تو بدبخت می شوی
یا خوشبخت ......؟؟؟
تعریفی ندارم برای ماندن
بگذار بروم
دیگر حتی جایی برای ماندن هم ندارم
حرفی نمانده برای گفتن
یا نابودت می کنند و یا
خودت خودت را..........
بگذار زمان تو را به سوی نادانسته ها پیش ببرد
به کسی چه که تو بدبخت می شوی
یا خوشبخت ......؟؟؟
تعریفی ندارم برای ماندن
بگذار بروم
دیگر حتی جایی برای ماندن هم ندارم
دیوار بلند بود و مانع ....
مشت به دیوار کوبیدم تا نابودش کنم ....
استخوان هایم همه خرد شد اما ....
..........................................................
دیوار همچنان بابرجا بود و مانع ....
حالا من ماندم و دیوار و دستی تا ابد شکسته ....
..........................................................
شروع دوباره زندگی
روزها را می شمرم که ندانم به کجا می رسم
نفس های آخر است
بن بست ها رخ می نمایند
و درماندگیم در حال رجز خوانیست
تمامی ندارد این لحظه های سردرگمی
می روم به سوگ خاطره ها بنشینم
شاید خدا مددی....
زمان به همین راحتی در حال فرار کردن است
اما حیف که مرا با خود نمی برد
من جا مانده ام از ساعت ها
من ساعت هاست که جا مانده ام
رخوت روح جسمم را به سوی خود می کشد
قدم نمی گذارم در راهی که آشناست
می خواهم جاده سخت غریبه را بپویم
اما پای رفتنم نیست
من سخت در زنجیرم
باز هم نشد که پوچ نباشم...
با همه تحقیر و توهین ها
اما چه سخت می گذرد این روزها
نابود می شوی وقتی تره هم برایت خرد نمی کنند
آرزوی نیستی می کنی وقتی کسی صدایت را نمی شنود
وقتی حق نداری برای خودت زندگیت تصمیم بگیری
همه حق دارند اما تو
نه.....................
صبر می کنم
من هم روزی به چشم خواهم آمد
خودت می دانی نه
نه نمی دانی
اگر می دانستی به این روز نمی افتادم
شاید هم تاوان گذشته های فراموش شده است
به قول قیصر که خودت با او آشنایم کردی
"هنوز هم که هنوز است درد دامنه دارد "
آره وصل رویایی دست نیافتنی بیش نیست
مثل همه قصه ها
مثل دمپخت باقالای مامان مینو که هیچ وقت نخوردیم
اما او رفت
شاید تو هم در راه رفتنی
اما به سوی دوردست های بی من
"هرچه هستی باش اما کاش
نه جز اینم آرزویی نیست هرچه هستی باش"
فقط باش...